گنج

شمارهٔ ۱۴۹ - هنگام حبس در عزلت و قناعت و تخلص به مدح خاتم انبیاء

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ندراورم۶۹ بیت
هر صبح پای صبر به دامن درآورمپرگار عجز، گرد سر و تن درآورم
از عکس خون قرابهٔ پر می‌شود فلکچون جرعه ریز دیده به دامن درآورم
هر دم هزار بچهٔ خونبن کنم له خاکچون لعبتان دیده به زادن درآورم
از زعفران چهره مگر نشره‌ای کنمکبستنی به بخت سترون درآورم
دانم که دهر، خط بلا بر سرم کشیدداند که سر به خط بلا من درآورم
چون آه آتشین زنم از جان آهنینسیماب وش گداز به آهن درآورم
غم در جگر زد آتش برزین مرا و مناز آب دیده دجله به برزن درآورم
غم بیخ عمر می‌برد و من به برگ آنکدستی به شاخ لهو به صد فن درآورم
طوفانم از تنور برآمد چه سود از آنکدامن چو پیرزن به نهنبن درآورم
شد روز عمر ز آن سوی پیشین و روی نیستکاین روز رفته باز به روزن درآورم
با من فلک به کین سیاوش و من ز عجزاسبی ز نی به حرب تهمتن درآورم
چون کوه خسته سینه کنندم به جرم آنکفرزند آفتاب به معدن درآورم
از جور هفت پردهٔ ازرق به اشک لعلطوفان به هفت رقعهٔ ادکن درآورم
از کشت‌زار چرخ و زمین کاین دو گاو راستیک جو نیافتم که به خرمن درآورم
از چنگ غم خلاص تمنی کنم ز دهرکافغان بنای و حلق چو ارغن درآورم
چون زال، بستهٔ قفسم نوحه زان کنمتا رحمتی به خاطر بهمن درآورم
نی‌نی که با غم است مرا انس لاجرممریم صفت بهار به بهمن درآورم
نشگفت اگر چو آهوی چین مشک بردهمچون سر بخورد سنبل و بهمن درآورم
چون دم برآرم از سر زانو به باغ غماز شاخ سدره مرغ نوازن درآورم
زانو کنم رصدگه و در بیع خان جانصد کاروان درد معین درآورم
غم بختی‌ای است توسن و من یار کارواناز خان بی‌پشت بختی توسن درآورم
دل تنگ‌تر ز دیدهٔ سوزن شده است و منبختی غم به دیدهٔ سوزن درآورم
غم تخم خرمی است که در یک دل افکنمدردی است جنس می که ز یک دن درآورم
عنقای مغربم به غریبی که بهر الفغم را چو زال زر به نشیمن درآورم
در گلشن زمانه نیابم نسیم لطفدود از سموم غصه به گلشن درآورم
فقر است پیر مائده افکن که نفس رابر آستان پیر ممکن درآورم
آب حیات از آتش گلخن دمد چو بادگر نفس خاک پاش به گلخن درآورم
آری ز هند عود قماری برم به رومگر حمل‌ها به هند ز روین درآورم
چندی نفس به صفهٔ اهل مصفا زدمیک چند پی به دیر برهمن درآورم
چون کار عالم است شتر گربه من به کفگه سجده‌گاه ساغر روشن درآورم
از هزل و جد چو طفل بنگزیردم که دستگاهی به لوح و گه به فلاخن درآورم
جنسی نماند پس من و رندان که بهر راهچون رخش نیست پای به کودن درآورم
آهوی مشک نیست چه چاره ز گاو و بزکز هر دو برگ عنبر و لادن درآورم
چون چرخ سرفکنده زیم گرچه سرورمآغوش از آن به خاک فروتن درآورم
دشمن مرا شکسته کند دوست دارمشحاشا که من شکست به دشمن درآورم
تهدید تیغ می‌دهد آوخ کجاست تیغتا چون حلیش دست به گردن درآورم
کانرا که تیشه رخنه کند فضل کان نهمرخنه چرا به تیشهٔ کان کن درآورم
در دیولاخ آز مرا مسکن است و منخط فسون عقل به مسکن درآورم
همت شود حجاب میان من و نظرگر من نظر به عالم ریمن درآورم
آسیمه سر چو گاو خراسم که چشم بندنگذاردم که چشم به روغن درآورم
در رنگ و بوی دهر نپیچم که ره رومارقم نیم که یال به چندان درآورم
من نامه بر کبوتر راهم ز همرهانباز اوفتم چو دیده به ارزن درآورم
گر خاص قرب حق نشوم واثقم بدانکرخت امان به خلد مزین درآورم
جان و دل و خرد برسانم به باغ خلدآخر مثلثی به مثمن درآورم
چون خرمگس ز جیفه و خس طعمه چون کنمنحلم که روزی از گل و سوسن درآورم
چون قوتم آرزو کند از گرم و سرد چرخبر خوان جان دو نان ملون درآورم
با آنکه قانعم چو سلیمان ز مهر و ماهنان ریزه‌ها چو مور به مکمن درآورم
نسرین را به خوشهٔ پروین بپرورندتا من به خون دو مرغ مسمن درآورم
مرد توکلم، نزنم درگه ملوکحاشا که شک به بخشش ذو المن درآورم
آن‌کس که داد جان، ندهد نان؟ بلی دهدپس کفر باشد ار به دل این ظن درآورم
چون موسیم شجر دهد آتش چه حاجت استکآتش ز تیه وادی ایمن درآورم
گردون ناکس ار نخرد فضل من رواستنقصی چرا به فضل مبرهن درآورم
بهرام‌وار گر به من آرند دوکدانغارت چرا به تیغ و به جوشن درآورم
ز آن غم که آفتاب کرم مرد برق‌وارشب زهره را چو رعد به شیون درآورم
این پیرزن هنوز عروس کرم نزادپس سر چرا به خطبهٔ این زن درآورم
گفتم به ترک مدح سلاطین، مبین از آنکسحر مبین به شعر مبین درآورم
کو شه طغان جود؟ که من بهر اتمکیپیشش زبان به گفتن سن‌سن درآورم
خاقانی مسیح دمم پس به تیغ نطقهمچون کلیم رخنهٔ الکن درآورم
بهر دو نان ستایش دو نان کنم؟ مبادکب گهر به سنگ خماهن درآورم
چون موی خوک در زن ترسا بود چراتار ردای روح به درزن درآورم
هم نعت حضرت نبوی کان نکوتر استکاین لعل هم به طوق و به گردن درآورم
کحال دانشم که برند اختران به چشمکحل الجواهری که به هاون درآورم
گفتم روم به مکه و جویم در آن حرمگنجی که سر به حصن محصن درآورم
چون نیست وجه‌زر نکنم عزم مکه بازجلباب نیستی به سر و تن درآورم
تبریز غم فزود مرا آرزوم هستکاین غم به ارزروم و به ارمن درآورم
خوش مقصدی است ار من و خوش مامن ارزروممن رخت دل به مقصد و مامن درآورم
چون مور ساز خانه به اخلاط درکشمچون مرغ برگ دانه به ارزن درآورم
منت برد عراق و ری از من بدین دو جایبحری ز نظم و نثر مدون درآورم
بس شکر کز منیژه و گیوم رسد که منشمعی به چاه تیرهٔ بیژن درآورم