گنج

شمارهٔ ۱۴۸ - در شکایت از روزگار و مدح پیغمبر بزرگوار و یاد از کعبهٔ معظمه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ابراورم۸۴ بیت
هر صبح سر ز گلشن سودا برآورموز صور آه بر فلک آوا برآورم
چون طیلسان چرخ مطرا شود به صبحمن رخ به آب دیده مطرا برآورم
بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبحهویی گوزن‌وار به صحرا برآورم
از اشک خون پیاده و از دم کنم سوارغوغا به هفت قلعهٔ مینا برآورم
خود بی‌نیازم از حشر اشک و فوج آهکان آتشم که یک تنه غوغا برآورم
اسفندیار این دژ روئین منم به شرطهر هفته هفت‌خوانش به تنها برآورم
بس اشک شکرین که فرو بارم از نیازبس آه عنبرین که به عمدا برآورم
لب را حنوط ز آه معنبر کنم چنانکرخ را وضو به اشک مصفا برآورم
قندیل دیر چرخ فرو میرد آن زمانکان سرد باد از آتش سودا برآورم
دلهای گرم تب زده را شربتی کنمز آن خوش دمی که صبح‌دم آسا برآورم
هردم مرا به عیسی تازه است حاملهز آن هر دمی چو مریم عذرا برآورم
زین روی چون کرامت مریم به باغ عمراز نخل خشک خوشهٔ خرما برآورم
تر دامنان چو سر به گریبان فروبرندسحر آورند و من ید بیضا برآورم
دل در مغاک ظلمت خاکی فسرده ماندرختش به تابخانهٔ بالا برآورم
رستی خورم ز خوانچهٔ زرین آسمانو آوازهٔ صلا به مسیحا برآورم
نی‌نی من از خراس فلک برگذشته‌امسر ز آن سوی فلک به تماشا برآورم
چون در تنور شرق پزد نان گرم، چرخآواز روزه بر همه اعضا برآورم
آبستنم که چون شنوم بوی نان گرماز سینه باد سرد تمنا برآورم
آب سیه ز نان سفید فلک به استزین نان دهان به آب تبرا برآورم
آبای علویند مرا خصم چون خلیلبانگ ابا ز نسبت آبا برآورم
از خاصگان دمی است مرا سر به مهر عشقهر جا که محرمی است دم آنجا برآورم
در کوی حیرتی که هم عین آگهی استنادان نمایم و دم دانا برآورم
چون نای اگر گرفته دهان داردم جهاناین دم ز راه چشم همانا برآورم
ور ساق من چو چنگ ببندد بده رسنهم سر به ساق عرش معلا برآورم
با روزگار ساخته زانم به بوی آنکامروز کار دولت فردا برآورم
جام بلور در خم روئین به دستم استدست از دهان خم به مدارا برآورم
تا چند بهر صیقلی رنگ چهره‌هاخود را به رنگ آینه رعنا برآورم
تا کی چو لوح نشرهٔ اطفال خویش رادر زرد و سرخ حلیت زیبا برآورم
تا کی به رغم کعبه نشینان عروس‌وارچون کعبه سر ز شقهٔ دیبا برآورم
اولیتر آنکه چون حجر الاسود از پلاسخود را لباس عنبر سارا برآورم
دلق هزار میخ شب آن من است و منچون روز سر ز صدرهٔ خارا برآورم
خارا چو مار برکشم و پس به یک عصاده چشمه چون کلیم ز خارا برآورم
در زرد و سرخ شام و شفق بوده‌ام کنونتن را به عودی شب یلدا برآورم
چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیستتا آفتابی از دل دروا برآورم
بر سوگ آفتاب وفا زین پس ابروارپوشم سیاه و بانگ معزا برآورم
مولو مثال دم چو برآرد بلال صبحمن نیز سر ز چوخهٔ خارا برآورم
چند از نعیم سبعهٔ الوان چو کافرانکار حجیم سبعه ز امعا برآورم
شویم دهان حرص به هفتاد آب و خاکو آتش ز بادخانهٔ احشا برآورم
قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشمبه ز آنکه دم به میدهٔ دارا برآورم
هم شوربای اشک نه سکبای چهرهاکاین شوربا به قیمت سکبا برآورم
چون عیش تلخ من به قناعت نبود خوشز آن حنظل شکر شده حلوا برآورم
چه عقل را به دست امانی گرو کنمچه اره بر سر زکریا برآورم
قلب ریا به نقد صفا چون برون دهمنسناس چون به زیور حورا برآورم
چون آینه نفاق نیارم که هر نفساز سینه زنگ کینه به سیما برآورم
آن رهروم که توشهٔ وحدت طلب کنمزال زرم که نام به عنقا برآورم
شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صیدگرد از هزار بلبل گویا برآورم
سر ز آن فرو برم که برآرم دمار نفسنفس اژدهاست هیچ مگو تا برآورم
صهبا گشاده آبی و زر بسته آتشی استمن آب و آتش از زر و صهبا برآورم
بلبل نیم که عاشق یاقوت و زر بومبر شاخ گل حدیث تقاضا برآورم
دانم علوم دین نه بدان تا به چنگ زرکام از شکار جیفهٔ دنیا برآورم
اعرابیم که بر پی احرامیان دومحج از پی ربودن کالا برآورم
گر طبع من فزونی عیش آرزو کندمن قصهٔ خلیفه و سقا برآورم
با این نفس چنان همه هشیار نیستممستم نهان و عربده پیدا برآورم
اصحاب کهف‌وارم بیدار و خفته ذاتممکن که سر ز خواب مفاجا برآورم
صفرا همه به ترش نشانند و من ز خوابچون طفل ترش خیزم و صفرا برآورم
بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمرروزی هزار قصر مهیا برآورم
مردان دین چه عذر نهندم که طفل‌واراز نی کنم ستور و به هرا برآورم
زن مرده‌ای است نفس چون خرگوش و هر نفسنامش به شیر شرزهٔ هیجا برآورم
در ظاهرم جنابت و در باطن است حیضآن به که غسل هر دو به یک جا برآورم
دریای توبه کو که درین شام‌گاه عمرچون آفتاب، غسل به دریا برآورم
خاقانیا هنوز نه‌ای خاصهٔ خدایبا خاصگان مگو که مجارا برآورم
گر در عیار نقد من آلودگی بسی استبا صاحب محک چه محاکا برآورم
امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاهزین حسرت آتشی ز سویدا برآورم
گر بخت باز بر در کعبه رساندمکاحرام حج و عمره مثنا برآورم
سی‌ساله فرض بر در کعبه قضا کنمتکبیر آن فریضه به بطحا برآورم
حراقه‌وار در زنم آتش به بوقبیسز آهی که چون شراره مجزا برآورم
از دست آنکه داور فریادرس نماندفریاد در مقام مصلا برآورم
زمزم فشانم از مژه در زیر ناودانطوفان خون ز صخرهٔ صما برآورم
دریای سینه موج زند ز آب آتشینتا پیش کعبه لولوی لالا برآورم
بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیرزو نعت مصطفای مزکی برآورم
دیباچهٔ سراچهٔ کل خواجهٔ رسلکز خدمتش مراد مهنا برآورم
سلطان شرع و خادم لالای او بلالمن سر به پایبوسی لالا برآورم
در بارگاه صاحب معراج هر زمانمعراج دل به جنت ماوی برآورم
تا قرب قاب قوسین بر خاک درگهشآوازهٔ دنی فتدلی برآورم
گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنمکوثر ز خاک آدم و حوا برآورم
کی باشد آن زمان که رسم تا به حضرتشآواز یا مغیث اغثنا برآورم
زان غصه‌ها که دارم از آلودگان دهرغلغل دران حظیرهٔ علیا برآورم
دارا و داور اوست جهان را، من از جهانفریاد پیش داور دارا برآورم
ز اصحاب خویش چون سگ کهف اندر آن حرمآه از شکستگی سر و پا برآورم
دندانم ار به سنگ غرامت شکسته‌اندوقت ثنای خواجه ثنایا برآورم
سوگند خورد مادر طبعم که در ثناشاز یک شکم دوگانه چو جوزا برآورم
اسمای طبع من به نکاح ثنای اوستزان فال سعد ز اختر اسما برآورم
امروز گر ثناش مرا هست کوثریرخت از گوثری به ثریا برآورم
فردا هم از شفاعت او کار آن سرایدر حضرت خدای تعالی برآورم