گنج

شمارهٔ ۱۴۰ - در شکایت از روزگار

عافیت را نشان نمی‌یابموز بلاها امان نمی‌یابم
می‌پرم مرغ وار گرد جهانهیچ جا آشیان نمی‌یابم
نیست شب کز رخ و سرشک بهمصد بهار و خزان نمی‌یابم
دل گم گشته را همی جویمسالها شد نشان نمی‌یابم
خوارش افکند می به خاک چه سودراه بر آسمان نمی‌یابم
دولت اندر هنر بسی جستمهر دو در یک مکان نمی‌یابم
گوئیا آب و آتشند این دوکه به هم صلحشان نمی‌یابم
زین گرانمایه نقد کیسهٔ عمرحاصل الا زیان نمی‌یابم
بخت اگر آسمانی است چرابر خودش پاسبان نمی‌یابم
بهر نوزادگان خاطر خویشبخت را دایگان نمی‌یابم
خوان جان ساختن چه سود که منبه سزا میهمان نمی‌یابم
زاغ حرص و همای همت راریزه و استخوان نمی‌یابم
خویشتن خوار کرده‌ام چو مورچه توان کرد نان نمی‌یابم
چون نترسم که در نشیمن دیوهیچ تعویذ جان نمی‌یابم
بس سبع خانه‌اس است کاندر ویهمدمی ایرمان نمی‌یابم
یک جهان آدمی همی بینممردمی در میان نمی‌یابم
دشمنان دست کین برآوردنددوستی مهربان نمی‌یابم
هم به دشمن درون گریزم از آنکیاری از دوستان نمی‌یابم
عهد یاران باستانی راتازه چون بوستان نمی‌یابم
همه فرعون و گرگ پیشه شدندمن عصا و شبان نمی‌یابم
ز آن نمط کارزوی خاقانی استجای جز بر کران نمی‌یابم
در زمانه پناه خویش الادر شاه جهان نمی‌یابم