گنج

شمارهٔ ۱۳۹ - در ستایش خراسان و آرزوی وصول به آن مدح صدر جهان محیی الدین

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انبهخراسانیابم۱۰۹ بیت
رهروم مقصد امکان به خراسان یابمتشنه‌ام مشرب احسان به خراسان یابم
گرچه رهرو نکند وقفه، کنم وقفه از آنککشش همت اخوان به خراسان یابم
دل کنم مجمر سوزان و جگر عود سیاهدم آن، مجمر سوزان به خراسان یابم
برکنم شمع و وفا را به خراسان طلبمکاین کلید در رضوان به خراسان یابم
طلب از یافت نکوتر من و مرکوب طلبکن براق از در میدان به خراسان یابم
عزم جفت طلب است و طلب آبستن یافتیافت را در طلب امکان به خراسان یابم
لوح چل صبح که سی‌سال ز بر کردم رفتبهر چل صبح دبستان به خراسان یابم
در جهان بوی وفا نیست و گر هست آنجاستکاین گل از خار مغیلان به خراسان یابم
هفت مردان که منم هشتم ایشان به وفاکهفشان خانهٔ احزان به خراسان یابم
سالکان را که چو دریا همه سرمستانندچون صدف عرفهٔ عطشان به خراسان یابم
از سر زانو کشتی و ز دامان لنگربادبانشان ز گریبان به خراسان یابم
بی‌سران را که چو گویند کمر کش همه راطوق سر چون سر چوگان به خراسان یابم
ز آتش سینهٔ مردان که ز دل آب خورندجگر آتش بریان به خراسان یابم
همه دل گوهر و رخ کرده حلی‌دار چو تیغتن خشن پوش چو سوهان به خراسان یابم
آهشان فندق سربسته و چون پسته همهز استخوان ساخته خفتان به خراسان یابم
دل مرغان خراسان را من دانه دهمکه ز مرغان دل الحان به خراسان یابم
مرغ دل را که در این بیضهٔ خاکی قفسی استدانه و آب فراوان به خراسان یابم
بس که پیران شبیخون به خراسان بینمبس که میران شبستان به خراسان یابم
ملک کیخسرو روز است خراسان چه عجبکه شبیخونگه پیران به خراسان یابم
من مرید دم پیران خراسانم از آنکشهسواران را جولان به خراسان یابم
آسمان نیز مرید است چو من ز آن گه صبحچاک این ازرق خلقان به خراسان یابم
چند جویم به کهستان که نماند اهل دلیآنچه جویم به کهستان به خراسان یابم
حجرهٔ دل را کز کعبهٔ وحدت اثر استدر به فردوس و کلیدان به خراسان یابم
بختیان نفس من که جرس‌دار شونداز دهان جرس افغان به خراسان یابم
نزد من کعبهٔ کعبه است خراسان که ز شوقکعبه را مجمره گردان به خراسان یابم
به ردای طلب احرام همی گیرم از آنکعرفات کرم آسان به خراسان یابم
گرچه احرامگه جان ز عراق است مرالیک میقاتگه جان به خراسان یابم
بهر قربان چنین کعبه عجب نیست که منعید را صورت قربان به خراسان یابم
بامدادان کنم از دیده گلاب افشانیکاتشین آینه عریان به خراسان یابم
آسمان شیشهٔ نارنج نماید ز گلابکز دمش بوی گلستان به خراسان یابم
چون دم اهل جنان کان به جنان شاید یافتلذت اهل خراسان به خراسان یابم
آنچه گوئی به یمن بوی دل و رنگ وفاستبه خراسان طلبم کان به خراسان یابم
صبح خیزان به یمن کز پی من خوان فکنندشمهٔ لذت آن خوان به خراسان یابم
از خراسان مدد خون به یمن بینم لیکاز یمن تحفهٔ ایمان به خراسان یابم
غم ترکان عجم کان همه ترک ختن‌اندنخورم چون دل شادان به به خراسان یابم
عشق خشکان عرب کان خنکان یمنندنو کنم چون دم ایشان به خراسان یابم
گر خراسان پسر عالم سام است، منمکه ز عالم سر و سامان به خراسان یابم
گاو عنبر فکن از طوس به دست آرم لیکبحر اخضر نه به عمان به خراسان یابم
به خراسان شوم انصاف ستانم ز فلککان ستم پیشه پشیمان به خراسان یابم
بر سر خوان جهان خرمگسانند طفیلپر طاووس مگس ران به خراسان یابم
بازئی می‌کند این زال که طفلان نکنندزال را توبه ز دستان به خراسان یابم
شکل در شکل نماید به من اوراق فلکشکل‌ها را همه برهان به خراسان یابم
دل چو سی‌پاره پریشان شد از این هفت ورقجمع اجزای پریشان به خراسان یابم
اختران بینم زنبور صفت کافر سرخشاه زنبور مسلمان به خراسان یابم
در بیابان سماوات همه غولاننددفع غولان بیابان به خراسان یابم
این سویدای دل من که حمیرا صفت استصافی از تهمت صفوان به خراسان یابم
گر ز شروان بدر انداخت مرا دست و بالخیروان بلکه شرف وان به خراسان یابم
ترک اوطان ز پی قصد خراسان گفتمعوض سلوت اوطان به خراسان یابم
منم آن، موم که دل سوختم از فرقت شهدوصلت مهر سلیمان به خراسان یابم
گم شد آن گنج جوانی که بسی کم کم داشتاز پی گم شده تاوان به خراسان یابم
گر بهین عمر من آمیزش شروان گم کردعمر گم بودهٔ شروان به خراسان یابم
یافت زربفت خزانم علم کافوریمن همان سندش نیشان به خراسان یابم
درد دل دارم از ایام و بتر آنکه مرانگذارند که درمان به خراسان یابم
هست پستان کرم خشک و من از انجم دلفتح باب از پی پستان به خراسان یابم
مصحف عهد سراپای همه البقره استحرف والناس ز پایان به خراسان یابم
آه صبح است مگر نحل که بر شه ره غارعورش افکنده و عریان به خراسان یابم
مادر نحل که افکانه کند هر سحرشچون شفق خون شده زهدان به خراسان یابم
رخت عزلت به خراسان برم انشاء اللهکه خلاص از پی دوران به خراسان یابم
از ره ری به خراسان نکنم رای دگرکه ره از ساحل خزران به خراسان یابم
به پر پشه اگر بر لب دریا گذرممیل آن پشهٔ پران به خراسان یابم
سوی دریا روم و بر طبرستان گذرمکافخار طبرستان به خراسان یابم
چو ز آمل رخ آمال به گرگان آرمیوسف دل نه به گرگان به خراسان یابم
گرچه کم ارز چو انگشتری پایم لیکقدر تاج سر شاهان به خراسان یابم
گر جهان در فزع سال قران بینم مننشرهٔ امن ز قرآن به خراسان یابم
تا کی از خادمی و خازنی احکام خطاکان خطا را خط بطلان به خراسان یابم
چند گوئی که دو سال دگر است آیت خسفدفع را رافت رحمان به خراسان یابم
جنس این علم ز دیباچهٔ ادیان بدر استمن طراز همه ادیان به خراسان یابم
این سخن خال سپید تن خذلان دانممن خط امن ز خذلان به خراسان یابم
فلسفی فلسی و یونان همه یونی ارزندنفی این مذهب یونان به خراسان یابم
ای فتی فتوی دین نیست در فتنه زدننتوان گفت که فتان به خراسان یابم
نکنم باور کاحکام خراسان این استگرچه صد هرمس و لقمان به خراسان یابم
حکم بومشعر مصروع نگیرم گرچهنامش ادریس رصد دان به خراسان یابم
مصطفی ساکن خاک و من و تو در غم خسفاین چه نقل است کز اعیان به خراسان یابم
کان یاقوت و پس آنگاه و با ممکن نیستشرح خاصیت آن کان به خراسان یابم
انت فیهم ز نبی خوانده و ما کان اللهکی عذاب از پی ماکان به خراسان یابم
گیر خسف است بر غم همه در روم و خزرنه امان همه پیران به خراسان یابم
گر ز باد است و گر از آب دو طوفان به مثلهر دو نوح از پی طوفان به خراسان یابم
هفت رخشان مه آبان بهم آیند چه باککه سعود از مه آبان به خراسان یابم
بیست و یک نوع قران است به میزان همه رامن همه لهو ز میزان به خراسان یابم
زانیاتند که در دار قمامه جمعندمن از آن جمع چه نقصان به خراسان یابم
هر امان کان هرمان یافت به صد قرن کنونزین قران حاصل اقران به خراسان یابم
بر سر خاک محمد پسر یحیی پاکروم و رتبت حسان به خراسان یابم
از سر روضهٔ فاروق فرق صدر شهیدبوی جان داروی فرقان به خراسان یابم
چون به تازی و دری یاد افاضل گذردنام خویش افسر دیوان به خراسان یابم
من که خاقانیم ار آب نشابور چشمبنگرم صورت سحبان به خراسان یابم
ور مرا آینه در شانهٔ دست آید مننفس عنقای سخن‌ران به خراسان یابم
چون ز من اهل خراسان همه عنقا بینندمن سلیمان جهانبان به خراسان یابم
محیی الدین که سلیمان صفت است و خدمشدیو و انس و ملک و جان به خراسان یابم
شافعی بینم در دست و هر انگشت از اومالک و احمد و نعمان به خراسان یابم
هادی امت و مهدی زمان کز قلمشقمع دجال صفاهان به خراسان یابم
گوهر افسر اسلاف که از خاک درشافسر گوهر سامان به خراسان یابم
سخن و لهجت یحیی و محمد نگرمعیسی و ابنة عمران به خراسان یابم
دل او ثانی خورشید فلک دانم و بازخلق او ثالث سعدان به خراسان یابم
اتصالات فلک دانم و دل را به قیاسخالی‌السیر ز شیطان به خراسان یابم
خضر موسی کف و نیل از سر ثعبانش رواننیل نزد من و ثعبان به خراسان یابم
دستم از نامهٔ او نافه‌گشای سخن استکاهوی تبت توران به خراسان یابم
چون بدو نامه کنم بر سرش از خط ملکقدوهٔ اعظم عنوان به خراسان یابم
بهر آن نامه کبوتر صفت آید ز فلکنسر طائر که پر افشان به خراسان یابم
از ضمیرش که به یک دم دو جهان بنمایدجام کیخسرو ایران به خراسان یابم
درد و آتش که نیستان هزاران شیر استشور صد رستم دستان به خراسان یابم
در خراسان دلش سنجر همت چو نشستبدل سنجر سلطان به خراسان یابم
ثانی مصری او یوسف مصری است به جودصاع خواهندهٔ کنعان به خراسان یابم
بر درش همچو درش حلقه به گوش است فلککز مهش حلقهٔ فرمان به خراسان یابم
دور باش قلمش چون به سه سرهنگ رسداز دوم اخترش افسان به خراسان یابم
گر گشاد از دل سنگی ده و دو چشمه کلیممن بسی معجز ازین سان به خراسان یابم
از ده انگشت و دو نوک قلم صدر انامده و دو چشمهٔ حیوان به خراسان یابم
پایهٔ منبر او بوسم و بر سر گیرمکه در این ناحیه ثقلان به خراسان یابم
گر زمان یابم از احداث زمان شک نکنمکز معالیش گذربان به خراسان یابم
من که خاقانیم از نعل سمندش بوسمبه خدا کافسر خاقان به خراسان یابم