شمارهٔ ۱۴ - مطلع چهارم
داد مرا روزگار مالش دست جفابا که توانم نمود نالش از این بی وفا
در سرم افکند چرخ با که سپارم عنانبر لبم آورده جان با که گزارم عنا
محنت چون خون و گوشت در تنم آمیخته استتا نشود جان ز تن، زو نتوان شد رها
برنتوانم گرفت پرهٔ کاهی ز ضعفگرچه به صورت یکی است روی من و کهربا
گر ز غمم صد یکی شرح دهم پیش کوهآه دهد پاسخم کوه به جای صدا
پای نهم در عدم بو که به دست آورمهم نفسی تا کند درد دلم را دوا
این همه محنت که هست درد دو چشم من استهیچ نکوعهد نیست کو شودم توتیا
هیچ نکرده گناه تا کی باشم به گویخستهٔ هر ناحفاظ بستهٔ هر ناسزا
از لگد حادثات سخت شکسته دلمبسته خیالم که هست این خلل از بوالعلا
پیش بزرگان ما آب کسی روشن استفعل سگ گنجه است قدح خر روستا
خود به ولوغ سگی بحر نگردد نجسخود به وجود خری خلد نیابد وبا
این چو مگس میکند خوان سخن را عفنوان چو ملخ میبرد کشتهٔ دین را نما
من شده چون عنکبوت در پی آن در بدربانگ کشیده چو سار از پی این جا بجا
یارب خاقانی است بانگ پر جبرئیلخانه و کاشانهشان باد چو شهر سبا
هم بنماید چنین هم شود از قدر صدردرد ورا انحطاط رنج ورا انتها
عازر ثانی منم یافته از وی حیاتعیسی دلها وی است داده تنم را شفا
آستر نطع اوست قبلهگه آسمانمنتظر جمع اوست قبلهگه مصطفی
گر دو شود قبلهمان بس عجبی نی از آنکاو به شماخی نهاد کعبهٔ دیگر بنا
در ازل آن کعبه بود قبلهٔ دین هدیتا ابد این کعبه باد قبلهٔ مجد و علا
ای فضلا پروری کز شرف نام تومدعیان را درید قافیهٔ من قفا
تا به نوای مدیح وصف تو برداشتمرود رباب من است رودهٔ اهل ریا
بهر خواص تو را مائدهٔ خوش مذاقساختم از جان پاک بنگر و در ده صلا
هست طریق غریب اینکه من آوردهاماهل سخن را سزد گفتهٔ من پیشوا
خصم نگردد به زرق هم سخن من از آنکهمدم بلبل نشد بوالعجب از گندنا
گر ز درت غایبم جان بر تو حاضر استمهره چو آمد به دست مار به کف گو میا
بر محک رغبتم بیش مزن بهر آنکرد شدهٔ عالمم قلب همه دستها
نقش کژ من مبین خاصه که دانستهایسر لان تسمع خیر من ان تری
نایدت از بود من هیچ غرض جز سخننیستم از مدح تو هیچ عوض جز دعا
بر در صدر تو باد خیمه زده تا ابدلشکر جاه و جلال موکب عز و علا
شهر بد اندیش باد خاصه شبستان اوموقف خسف عظیم موضع مرگ فجا