گنج

شمارهٔ ۱۳۱ - مطلع سوم

گر نه شب از عین عید ساخت طلسمی بخمعین منعل چراست در خط مغرب رقم
بابلیان عید را نعل در آتش نهندکز حد بابل رسید عید و مه نو بهم
کرد رخ آفتاب زرد قواره نهانبر فلک از ماه نو شدزه سیمین علم
بر زه سیمین ماه گوی زرند اخترانبسته در آن گوی و زه جیب قبای ظلم
چرخ کبود آنچنانک ناخن تب بردگانفضلهٔ ناخن شده ماه ز داغ سقم
گفتی فراش چرخ ناخن زهره گرفتاز بن ناخن دوید بر سر دامانش دم
آب بقم شد شفق مه خم و شب رنگرزاز لب خم نیمه‌ای غرقه در آب بقم
خلق دو قولی شدند بهر شب عید رابر دو گروهی خلق ماه نو آمد حکم
گفتی شب مریم است یک شبه ماهش مسیحهست مسیحش گواه نیست به کارش قسم
ماه و سر انگشت خلق این چو قلم آن چو نونخلق چو طفلان نو شاد به نون والقلم
گفتی غوغای مصر طالب صاع زرندصاع‌زر آمد به دست، شد دل غوغا خرم
صاع زر شاه شد ماه بدان می‌دهدسنبلهٔ چرخ را ابر کف شاه نم
از بن گوش آسمان از مه نو هر مهیحلقه به گوشی شود بر در شاه عجم
خسرو مهدی نیت مهدی آدم صفتآدم موسی بنان، موسی احمد قدم
مهدی دجال کش، آدم شیطان شکنموسی دریا شکاف، احمد جبریل دم
اول سلجوقیان سنجر ثانی که هستسائس خیر العباد، سایهٔ رب النسم
رشح نوالش فزون از عرق ابر و بحرشرح جلالش برون از ورق کیف و کم
آتش تیغش چو تافت پنبه شود بوقبیسباد تهمتن چو خاست پشه شود پیلسم
چشمهٔ خور بوسه داد خاک درش سایه‌وارزادهٔ خور دید لعل با کمرش کرد ضم
عم پدری‌ها نمود در حق مختار حقکردهٔ مختار بین در حق فرزند عم
ای به رصدگاه دهر صاحب صدر بقاوی به قدم‌گاه عقل نایب حکم قدم
شرع به دوران تو رستم گاه وجودظلم به فرمان تو بیژن چاه عدم
دور سلیمان و عدل، بیضهٔ آفاق و ظلمعهد مسیحا و کحل، چشم حواری و تم
در عجم از داد توست بیشه ریاض النعیمدر عرب از یاد توست شوره حیاض النعم
تاج تو تدویر چرخ، تخت تو تربیع عرشدر تو به تثلیث ذات صولت عدل و حکم
جذر اصم هشت خلد سخت بود جذر هشتتیغ تو و هشت خلد هندو و جذر اصم
ملک بود باغ خلد تحت ضلال السیوفشاه بود ظل حق فوق کمال الهمم
عطسهٔ توست آفتاب، دیر زی ای ظل حقمسند توست آسمان، تکیه ده ای محترم
هست مطوق چو صفر خسم تو بر تخت خاکدر برش آحاد و صفر یعنی آه از ندم
الحق از آحاد ملک خسم تو صفر است و بسگرچه بود در حساب هیچ بود در قسم
ملک خراسان توراست در کف اغیار غصبموسی ملکت تویی گرگ شبان غنم
غبن بود گنج عرض خازن او اهرمنظلم بود صدر شرع حاکم او بوالحکم
آخر خر کس نکرد روضهٔ دار السلامکس جل سگ هم نساخت خلعت بیت الحرم
در همه ملک فلک نان دو و خوشه یکی استداده کف و کلک تو خوشه عطا، نان سلم
چون کف تو رازقی است نور ده و نوش بخشنان سپید فلک آب سیاه است و سم
حاصل شش روز کون چون تویی از هفت چرخبر تو سزد تا ابد ملک جهان مختتم
نایب یزدان به حق گرنه تویی پس چراستحکم تو چون حکم حق نزد بشر مرتسم
خضر ز توقیع تو سازد تریاک روحچون به کفت برگشاد افعی زرفام فم
پیش سگ درگهت از فزع دستبردگردد خرگوش‌وار حائض شیر اجم
گر خزر و ترک و روم رام حسام تو اندنیست عجب کز نهاد رام فحول است رم
از تف شمشیر تو در سفم‌اند این سه قومچون صف اصحاب فیل در المند از الم
ملک خراسان به تیغ باز ستانی ز غزپس چه کنی در نیام گنج ظفر مکتتم
کاوه که داند زدن بر سر ضحاک پتککی شودش پای بند کوره و سندان و دم
گو به حسامت که برد آب بت لات نامکاین همه زیر نیام تن چه زنی، لا تنم
گر ز پی غز و غز قصد خراسان کنیگرد سواران کند چهرهٔ گردون دژم
از جگر جیش‌خان خاک زند جوش خونعطسهٔ خونین دهد بینی شیران ز شم
درگه میران غز درشکنی نیم روزچون در افراسیاب نیم شبان روستم
گرد نشابور و بلخ رزمگهت را خیولبر در مرو و رهری بارگهت را خیم
گرد چو مشک سیاه خاک چو گوگرد سرخهر دو حنوط و حنا از پی خصم و خدم
شیردلان را چو مهرگه یرقان گاه لرزسگ جگران را چو ماه‌گه دق و گاهی ورم
تیغ تو تسکین ظلم نزد تکین آب خورتیغ تو طغرای فتح پیش طغان مغتنم
طرف رکابت چنانک روح امین معتبربند عنایت چنانک حبل متین معتصم
ای ز سریر زرت گنبد مایل حقیروی ز صریر درت پاسخ سایل نعم
چتر تو خورشیدفر، تیغ تو مریخ فعلعلم تو برجیس حکم، حلم تو کیوان شیم
سهم تو قطران کند نطفهٔ سرخاب و زالتیغ تو زیبق کند زَهرهٔ گرشا و شَم
عزم تو معیار ملک قومه فاستقامحزم تو معمار شرع نظمه فانتظم
گر به زمین افتدی هندسهٔ رای توقوس قزح سازدی طاق پل رود زم
تا به تمامی رسد ماه شب عید و بازجبهت مه را نهند داغ اذا قیل تم
ملک جم و عمر نوح بادت و در بزم توکشتی و رسم جبل ماهی و مقلوب یم
گفته بت نوش لب با لب تو نوش نوشبرده می همچو زنگ از دل تو زنگ هم
داو کمالت تمام با قمران در قمارحصن بقایت فزون از هرمان در هرم
نوبه زنت کیقباد، میده دهت اردشیرنیزه برت تهمتن، غاشیه‌کش گستهم
خلق تو اکسیر عدل، نطق تو تفسیر عقلمدح تو توحید محض، خصم تو مخصوص ذم
بوس و دعا کعبه را بر در و دستت چنانکموضع بوسه حجر جای دعا ملتزم