گنج

شمارهٔ ۱۲۷ - در ستایش فخر الدین شروان شاه منوچهر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اق۴۳ بیت
ز عدل شاه که زد پنج نوبه در آفاقچهار طبع مخالف شدند جفت وفاق
رسید وقت که پیک امان ز حضرت اورساند آیت رحمت به انفس و آفاق
بسی نماند که یَبروح در زمین ختنسخن سرای شود چون درخت در وقواق
به شکر آنکه جهان را خدایگان ملکی استکه نایب است به ملکت ز قاسم الارزاق
جلال ملت، تاج ملوک فخر الدینسپهر مجد، منوچهر مشتری اخلاق
شهنشهی که به صحرا نسیم انصافشز زهر در دم افعی عیان کند تریاق
ز داد اوست زمان کرده با امان وصلتبه حکم اوست قضا بسته با رضا میثاق
ز بس که ریخت ازین پیش خون خفچاقانبه هندوی گهری چون پرند چین براق
عجب مدار که از روح نامیه زین پسبجای سبزه ز گل بردمد سر خفچاق
زهی برات بقا را ز عالم مطلقنکرده کاتب جان جز به نام تو اطلاق
اگر نه شمع فلک نور یافتی ز کفتچو جان گبر شدی تیره بر مسیح وثاق
سحرگهی که یلان تیغ برکشند چو صبحبه عزم رزم کنند از برای کینه سباق
ز بیم ناوک پروین گسل برای گریزز آسمان بستاند بناب نعش طلاق
بگیرد از تپش تیغ و ز امتلای خلافدل زمین خفقان و دم زمان فواق
تو ابروار بر آهخته خنجری چون برقفرشته‌وار نشسته بر اشهبی چو براق
به یک گشاد ز شست تو تیر غیداقیشود چو پاسخ کهسار باز تا غیداق
در آن زمان که کن تیغ با کف تو وصالز بس که جان بدان را دهی ز جسم فراق
گمان بری که ز ارواح تیره زیر اثیرخلایقی دگر از نوعیان کند خلاق
ظفر برد ز برت چتر جاء نصر اللهاجل دهد به عدو زهر مالهم من واق
ایا شهی که ز تاثیر عدل تو بر چرخبه جرم مه ندهد اجتماع مهر محاق
بدان خدای که پاکان خطهٔ اولز شوق حضرت او والهند چون عشاق
که نیست چون تو سخا پروری به شرق و به غربنه چون من است ثنا گستری به شام و عراق
مرا حق از پی مدح تو در وجود آوردتو نیز تربیتم کن که دارم استحقاق
منم که گاه کتابت سواد شعر مرافلک سزد که شود دفتر و ملک وراق
دقایقی که مرا در سخن به نظم آیدبه سر آن نرسد وهم بوعلی دقاق
ایا شهان زمانه عیال شفقت توبه حال من نظری کن به دیدهٔ اشفاق
که خیره شد دلم از جور گنبد ازرقچو طبع محرور از فعل داروی زراق
جهان موافق مهر تو است مگذارشکه کینه ورزد با چون منی ز روی نفاق
به حسب طاقت خود طوق دار مدح توامچرا ز طایفهٔ خاصگان بماندم طاق
مرا ز چنگ نوائب به جود خود برهانکه خلق را توئی امروز نایب رزاق
تو راست ملک جهان و توئی سزای ثناچگونه گویم مدح یماک و وصف یلاق
نماند کس که ز انعام تو به روی زمیننیافت بیت المال و نساخت باب الطاق
منم که نیست در این دور بخت را با مننه اقتضای رضا و نه اتفاق وفاق
بسوخت جان من از آز و طبع زنگ گرفتبدان صفت که زنم آهن و ز تف حراق
اگر نه فضل تو فریاد من رسد بیم استکه قتل من کند او وقت خشیة الاملاق
شها به وصف تو خوش کرده‌ام مذاق سخنمدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق
روا مبین ز طریق کرم که زخم نیازبرآرد از جگرم هر دمی هزار طراق
ز بی‌نوایی مشتاق آتش مرگمچو آن کسی که به آب حیات شد مشتاق
تنم ز حرص یکی نان چو آینه روشنچو شانه شد همه دندان ز فرق سر، تا ساق
عطای تو کند این درد را دوا گر نهعلاج این چه شناسد حنین بن اسحاق
همیشه تا در موت و حیات نابسته استبر اهل عالم از این بام ناگشاده رواق
در تو قبلهٔ آفاق باد و خلق زمینبه مهر و مدح تو بگشاده نطق و بسته نطاق
مدام در حق ملکت دعای خاقانیقبول باد ز حق بالعشی و الاشراق