شمارهٔ ۱۲۶ - قصیدهٔ مرآت الصفا، در حکمت و تکمیل نفس
دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانشدم تسلیمِ سَر عَشْر و سرِ زانو دبستانش
نه هر زانو دبستان است و هر دم لوح تسلیمشنه هر دریا صدف دار است و هر نم قطره نیسانش
سر زانو دبستانی است چون کشتیِ نوح آن راکه طوفان جوشِ دردِ اوست جودی گَردِ دامانش
خود آن کس را که روزی شد دبستان از سر زانونه تا کعبش بود جودی و نی تا ساق طوفانش
نه مرد این دبستان است هرگز جنبشی در ویبه هر دم چار طوفان نیست در بنیاد ارکانش
دبستان از سر زانوست خاص آن شیر مردی راکه چون سگ در پس زانو نشاند شیر مردانش
کسی کز روی سگجانی نشیند در پس زانوبه زانو پیش سگساران نشستن نیست امکانش
کسی کاین خضر معنی راست دامن گیر چون موسیکف موسی و آب خضر بینی در گریبانش
همه تلقینش آیاتی که خاموشی است تاویلشهمه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهانش
مرا بر لوح خاموشی الف، ب، ت نوشت اولکه درد سر زبان است و ز خاموشی است درمانش
نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزیچو نایش بیزبان باید نه چون بربط زبان دانش
چو ماندم بیزبان چون نای جان در من دمید از لبکه تا چون نای سوی چشم رانم دم به فرمانش
چنان در بوتهٔ تلقین مرا بگداخت کاندر مننه شیطان ماند و وسواسش نه آدم ماند و عصیانش
به گوش من فرو گفت آنچه گر نُسخت کنم شایدصحیفه صفحهٔ گردون و دوده جرم کیوانش
نوشتم ابجد تجرید پس چون نشرهٔ طفلاننگاریدم به سرخ و زرد ز اشک و چهره هزمانش
چو از بر کردم این ابجد که هست از نیستی سرّشز یادم شد معمائی که هستی بود عنوانش
چو دیدم کاین دبستان راست کلی علم نادانیهر آنچهم حفظ جزوی بود شستم ز آب نسیانش
زهی تحصیل دانائی که سوی خود شدم نادانکه را استاد دانا بود چون من کرد نادانش
چو طوطی کآینه بیند شناسد خود بیفتد پیچو خود در خود شود حیران کند حیرت سخندانش
در این تعلیم شد عمر و هنوز ابجد همی خوانمندانم کی رقوم آموز خواهم شد به دیوانش
هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه میداردکه این نارنجگون حقه به بازی کرد حیرانش
نظاره میکنم وِیْحک در این هنگامهٔ طفلانکه مِشکین مهره آسوده است و نیلی حقه گردانش
به پایان آمد این هنگامه کاینک روز آخر شدبود هر جا که هنگامه است شب هنگام پایانش
خرد ناایمن است از طبع زِ آن حرزش کنم حیرتچو موسی زنده در تابوت از آن دارم به زندانش
خرد بر راه طبع آید که مهد نفس موسی راگذر بر خیل فرعون است و ناچار است ز ایشانش
هوا میخواست تا در صفِ بالا همسری جویدگرفتم دست و افکندم به صفّ پایْ ماچانش
به اول، نفْسْ چون زنبورِ کافر داشتم لیکنبه آخر یافتم چون شاهِ زنبوران، مسلمانش
مگر میخواست تا مرتد شود نفس از سر عادتمرا این سر چو پیدا شد بریدم سر به پنهانش
میان چار دیواری به خاکش کردم و از خونسر گورش بیندودم چو تلقین کردم ایمانش
که گور کشتگان باشد به خون اندوده بیرونسوولیکن ز اندرون باشد به مشک آلوده رضوانش
نترسم زآنکه نبّاش طبیعت گور بشکافدکه مهتاب شریعت را به شب کردم نگهبانش
ز گور نفس اگر بر رست خار الحمدلله گوبرون سوخار دیدستی درون سو بین گلستانش
مرا همت چو خورشید است شاهنشاه زند آساکه چرخش زیر ران است و سر عیساست بر رانش
بلی خود همت درویش چون خورشید میبایدکه سامانش همه شاهی و او فارغ ز سامانش
سلیمانی است این همت به ملک خاص درویشیکه کوس رب هب لی میزنند از پیش میدانش
دو بت بینی جهان و جان فتاده در لگد کوبشدو سگ بینی نیاز و آز بسته پیش دربانش
زهی خضر سکندر دل هوا تخت و خرد تاجشزهی سرمست عاقل جان، بقا نزل و رضا خوانش
دو خازن فکر و الهامش دو حارس شرع و توفیقشدو ذمی نفس و آمالش دو رسمی چرخ و کیهانش
نه چون چیپال هند از جور تختی کرده طاغوتشنه چون خاقان چین از ظلم تاجی داده طغیانش
ز بهر مطبخ تسلیم هیمه تخت چیپالشبرای مرکب اخلاص نعل از تاج خاقانش
چو در میدان آزادی سواریش آرزو کردیسر آمال بودی گوی و پای عقل چوگانش
دلم قصر مشبک داشت همچون خان زنبورانبرون ساده در و بام و درون نعمت فراوانش
نه خان عنکبوت آسا سراپرده زده بیروندرون ویرانه و بر خوان مگس بینند بریانش
نه چون ماهی درونسو صفر و بیرون از درم گنجشکه بیرون چون صدف عور و درونسو از گهر کانش
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسماشارت کرد دولت را که بالا خوان و بنشانش
به خوان سلوتم بنشاند و خوان حاجت نبود آنجاکه اشکم چون نمک بود و رخ زرین نمکدانش
به دستم دوستکانی داد جام خاص خرسندیکه خاک جرعه چین شد خضر و جرعه آب حیوانش
کسی کاین نزل و منزل دید ممکن نیست تحویلشکسی کاین نقل و مجلس یافت حاجت نیست نقلانش
مرا چون دعوت عیسی است عیدی هر زمان در دلدلم قربان عید فقر و گنج گاو قربانش
مرا دل گفت گنج فقر داری در جهان منگرنعیم مصر دیده کس چه باید قحط کنعانش
بن دامان شبستان کن به شرط آنکه هر روزیبساطی سازی از رخسار و جارویی ز مژگانش
چو بردند اسب عمرت را عوانان فلک سخرهچه جوئی زین علف خانه که قحط افتاد در خانش
نیابی جو خنوری را که دوران سوخت بنگاهشنبینی نان تنوری را که طوفان کرد ویرانش
بدیدی جو به جو گیتی ندارد جو در این خرمنمخر چون ترک جو گفتی به یک جو ناز دهقانش
چو صرع آمیخت با عقلی نه سر ماند نه دستارشچو دزد آویخت بر باری نه خر ماند نه پالانش
فلک هم تنگ چشمی دان که بر خوان دفع مهمان راز روز و شب دو سگ بسته است خوانسالار دورانش
نترسی زین سگ ابلق که درّیده است پیش از توبسی شیران دندان خای و پی کرده است دندانش
به چرخ گندناگون بر دو نان بینی ز یک خوشهکه یک دیگ تو را گشنیز ناید زان دو تا نانش
بدین نان ریزهها منگر که دارد شب برین سفرهکه از دریوزهٔ عیسی است خشکاری در انبانش
نماز مرده کن بر حرص لیکن چون وضو سازی؟که بیآبی است عالم را و در حیضند سکانش
وگر گویم تیمم کن به خاکی چون کنی کانجابه خون کشتگان آلوده شد خاک بیابانش
نهاد تن پرستان را گلِ خندانِ گلخن داندرونسو خبث و ناپاکی، برونسو دُرّ و مرجانش
سگان آز را عید است چون میر تو خوان سازدتو شیری روزه میدار و مبین در سبع الوانش
نعیم پاک بستاند، چو کرد آلوده بسپاردنه شرم از آبدست آید نه ننگ از آب دستانش
دریغا کاش دانستی که در گلخن میافزایدز چندین خوردن خون رزان و خون حیوانش
بگو با میر کاندر پوست سگ داری و هم جیفهسگ از بیرون در گردد تو هم کاسه مگردانش
کشَف در پوست میرد لیک افعی پوست بگذاردتو کم ز افعی نهای در پوست چون ماندی به جامانش
سلیمانی مکن دعوی نخست این دیوانی رابکش یا بند کن یا کار فرما یا برون رانش
چو جان کار فرمایت به باغ خلد خواهد شدحواس کار کن در حبس تن مگذار و برهانش
که خوش نبود که شاهنشه ز غربت باز ملک آیدبمانده خاصگان در بند، او فارغ در ایوانش
سفر بیرون ازین عالم کن و بالای این عالمکه دل زین هر دو مستغنی است برتر زین و زان دانَش
دو عالم چیست دو کفه است میزان مشیت راوزین دو کفه بیرون است هر کو هست وزّانش
زنی باشد نه مردی کز دو عالم خانهای سازدکه ناهید است نی کیوان که باشد خانه میزانش
ز خاک پای مردان کن چو تخت حاسبان، تاجتوگر تاج زرت بخشند سَردَر-دزد و مستانَش
نه درویش است هرکش تاج سلطانی کند سُغبهکه درویش آنکه سلطانی و درویشی است یکسانش
دگر صف خاصتر بینی در او درویش سلطان دلکه خاک پای درویشان نماید تاج سلطانش
نه خود سلطان درویشان خاص است احمد مرسلکه از نون والقلم طغر است بر منشور فرقانش
چو درویشی به درویشان نظر به کن که قرص خوربه عریانان دهد زربفت و خود بینند عریانش
سخا هنگام درویشی فزونتر کن که شاخ رزچو درویش خزان گردد پدید آید زر افشانش
سخا بهر جزا کردن ربا خواری است در همتکه یک بدهی و آنگه ده جزا خواهی ز یزدانش
ز بد گر نیکوی ناید تو عذرش ز آفرینش نهکه معذور است مار ار نیست چون نحلْ، عسل شانش
وگرچه نحل وقتی نوش بارد نیش هم داردتو آن منگر که اوحیٰ ربک آمد وحی در شانش
میالای ار توانی دست ازین آلایش گیتیکه دنیا سنگ استنجاست و آلوده است شیطانش
رقمهائی که مرموز است اندر خرقه از بخیهرقوم لوح محفوظ است اگر خوانی به ایقانش
همه کس عاشق دنیا و ما فارغ ز غم ایراغم معشوق سگدل هست بر عشاق سگجانش
بدین اقبال یک هفته که بفزاید مشو غرهکه چون ماه دو هفته است آن کز افزونی است نقصانش
به چالاکی به بید انجیر منگر در مه نیسانبدان افتادگی بنگر که بینی ماه آبانش
ز چرخ اقبال بیادبار خواهی او ندارد همکه اقبال مه نو هست با ادبار سرطانش
بقائی نیست هیچ اقبال را چند آزمودهستیخود اینک لابقا مقلوب اقبال است برخوانش
بترس از تیرباران ضعیفان در کمین شبکه هر کو هست نالان تر قوی تر زخم پیکانش
حذر کن ز آه مظلومی که بیدار است و خون بارانتو شب خفته به بالین تو سیل آید ز بارانش
ز تعجیل قضای بد، پناهی ساز کاندر پیبه خاک افکندهای داری که لرزد عرش ز افغانش
چون بیژن داری اندر چه مخسب افراسیاب آساکه رستم در کمین است و کمندی زیر خفتانش
تو همچون کرم قزمستی و خفته و آنکش آزردیچو کرمی کن به شب تابد ببین بیدار و سوزانش
سگی کردی کنون العفو میگو گر پشیمانیکه سگ هم عفو میگوید مگر دل شد پشیمانش
اگر پیری گه مردن چرا بیفتد نالانتکه طفل آنک گه زادن همی بینند گریانش
تو را از گوسفند چرخ دنیا مینهد دنبهتو بر گاو زمین برده اساس قصر و بنیانش
زمین دایه است و تو طفلی، تو شیرش خورده او خونتهمه خون تو زان شیری که خوردهستی ز پستانش
مخور باده که آن خونی است کز شخص جوانمردانزمین خورده است و بیرون داده از تاک رزِستانش
زمین از شخص جباران چو نفس ظالم رعنادرونسو هست گورستان و بیرونسوست بستانش
خراسان گر حرم بود و بهین کعبه ملکشاهشسمرقند ار فلک بود و مهین اختر قَدَر خانش
قدر خان مرد چون روزی نگرید خود سمرقندشملک شه رفت چون وقتی نموید خود خراسانش
ملک شه آب و آتش بود رفت آن آب و مرد آتشکنون خاکستر و خاکی است مانده در سپاهانش
نه بر سنجر شبیخون برد ز اول گورخان و آخرشبیخون کرد اجل تا گور خانه شد شبستانش
زهی دولت که امکان هدایت یافت خاقانیکنون صد فلسفی فلسی نیرزد پیش امکانش
تویی خاقانیا طفلی که استاد تو دین بهترچه جای زند و اُستا هست با زردُشت و نیرانش
هدایت ز اهل دین آموز و قول فلسفی مشنوکه طوطی کان ز هند آید نجوید کس به خزرانش
فرایض ورز و سنت جوی، اصول آموز و مذهب خوانمجسطی چیست و اشکالش قلیدس کیست و اقرانش
نمازت را نمازی کن به هفت آب نیاز ارنهنمازی کاینچنین نبود جنب خوانند اخوانش
نمازی نیست گرچه هفت دریا اندرون داردکسی کاندر پرستش هست هفت اندام کسلانش
نمازی کز سه علم آرد فلاطون پیر زن بینیکه یک دم چار رکعت کرد حاصل شد دو چندانش
فقیهی به ز افلاطون که آن کش چشم درد آیدیکی کحال کابل به ز صد عطار کرمانش
دو کون امروز دکانی است کحال شریعت راکه خود کحل الجواهر یافتند انصار و اعوانش
ببند ار کحل دین خواهی کمر چون دستهٔ هاونبه پیش آنکه ارواحند هاون کوبِ دکانش
همه گیتی است بانگ هاون اما نشنود خواجهکه سیماب ضلالت ریخت در گوش اهلِ خذلانش
فلک هم هاونی کحلی است کرده سرنگون گوئیکه منع کحل سائی را نگون کردند این سانش