شمارهٔ ۱۲۰ - مطلع چهارم
من صید آنکه کعبهٔ جانهاست منظرشبا من به پای پیل کند جنگ عبهرش
صد پیلوار خواهدم از زر خشک از آنکمشک است پیل بالا در سنبل ترش
دل تو سنی کجا کند آن را که طوقواردر گردن دل است کمند معنبرش
نقد است سرخرویی دل با هزار درداز تنگی کمند، نه از وجه دیگرش
خاقانی است هندوی آن هندوانه زلفوان زنگیانه خال سیاه مدورش
چون موی زنگیش سیه و کوته است روزاز ترک تاز هندوی آشوب گسترش
خاقانی از ستایش کعبه چه نقص دیدکز زلف و خال گوید و کعبه برابرش
بیحرمتی بود نه حکیمی، که گاه وردزند مجوس خواند و مصحف ببر درش
نی نی بجای خویش نسیبی همی کندنعتی است زان دلبر و کعبه است دلبرش
خال سیاه او حجر الاسود است از آنکماند به خال زلف به خم حلقهٔ درش
سنگ سیه مخوان حجر کعبه را از آنکخوانند روشنان همه خورشید اسمرش
گویی برای بوس خلایق پدید شدبر دست راست بیضهٔ مهر پیمبرش
خاقانیا به کعبه رسیدی روان بپاشگرچه نه جنس پیش کش است این محقرش
دیدی جناب حق جنب آرزو مشوکعبه مطهر است، جنب خانه مشمرش
با آب و جاه کعبه وجود تو حیض توستهم ز آب چاه کعبه فرو شوی یک سرش
این زال سرسپید سیه دل طلاق دهآنک ببین معاینه فرزند شوهرش
تا حشر مرده زست و جنب مرد هر کسیکاین شوخ مستحاضه فرو شد به بسترش
کی بدترین حبائل شیطان کند طلبآن کس که با حمایل سلطان بود برش
خورشید را بر پسر مریم است جایجای سها بود به بر نعش و دخترش
از چنبر کبود فلک چون رسن مپیچمردی کن و چو طفل برون جه ز چنبرش
اول فسون دهد فلک آخر گلو بردآخر به رنجی ار شوی اول فسون خورش
اول به رفق دانه فشانند پیش مرغچون صید شد به قهر ببرند حنجرش
سوگند خور به کعبه و هم کعبه داند آنکچون من نبود و هم نبود یک ثناگرش
شکر جمال گوی که معمار کعبه اوستیارب چو کعبه دار عزیز و معمرش
شاه سخن به خدمت شاه سخا رسیدشاه سخا سخن ز فلک دید برترش
طبع زبان چو تیر خزر دید و تیغ هنداز روم ساخت جوشن و از مصر مغفرش
آری منم که رومی مصری است خلعتمز آن کس که رفت تا خزر و هند مخمرش
صبح و شفق شدم سر و تن ز اطلس و قصبز آن کس که رکن خانهٔ دین خواند جعفرش
بر تاج آفتاب کشم سر به طوق اوبر ابلق فلک فکنم زین به استرش
دیدم که سیئات جهانش نکرد صیدز آن رد نکردم این حسنات موفرش
سلطان دل و خلیفه همم خوانمش از آنکسلطان پدر نوشت و خلیفه برادرش
در حضرت خلیفه کجا ذکر من شدیگر نیستی مدد ز کرامات مظهرش
ختم کمال گوهر عباس مقتفیکاعزاز یافت گوهر آدم ز جوهرش
از مصطفی خلیفه و چون آدم صفیاز خود خلیفه کرد خدای گروگرش
انصاف ده که آدم ثانی است مقتفیدر طینت است نور یدالله مخمرش
از خط کردگار فلک راست محضریالمقتفی خلیفتنا مهر محضرش
در دست روزگار فلک راست محضریالمقتفی ابوالخلفا نقش دفترش
بوبکر سیرت است و علی علم، تا ابدمن در دعا بلال و به خدمت چو قنبرش