شمارهٔ ۱۱۸ - مطلع دوم
سر حد بادیه است روان پاش بر سرشجان را حنوط کن ز سموم معطرش
گوگرد سرخ و مشک سیه خاک و باد اوستباد بهشت زاده ز خاک مطهرش
ناف زمی است کعبه مگر ناف مشک شدکاندر سموم کرد اثر مشک اذفرش
خونت ریز بیدیت مشمر بادیه که هستعمر دوباره در سفر روح پرورش
در بادیه ز شمهٔ قدسی عجب مدارگر بر دمد ز بیخ ز قوم آب کوثرش
از سبزه و ز پر ملایک به هر دوگاممدهامتان نوشته دو بستان اخضرش
دریای خشک دیدهای و کشتیی روانهان بادیه نگه کن و هان ناقه بنگرش
دریای پر عجایب وز اعراب موج زناز حلهها جزیره و از مکه معبرش
وآن کشتی روندهتر از بادبان چرخخوشگامتر ز زورق مه چار لنگرش
لنگر شکوه باد کند دفع پس چرادر چار لنگر است روان باد صرصرش
جوزا سوار دیده نهای بر بنات نعشناقه نگر کجاوه و هم خفته از برش
اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار اوماه دگر سوار شده بر دو پیکرش
گیسوی حور و گوی زنخدانش بین بهمدستارچه کجاوه و ماه مدورش
اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار اوماه دگر سوار شده بر دو پیکرش
گیسوی حور و گوی ز نخدانش بین بهمدستارچه کجاوه و ماه مدورش
ماند کجاوه حاملهٔ خوش خرام رااندر شکم دو بچه بمانده محصرش
یا بیقلم دو نون مربع نگاشتهاندر میان چو تا دو نقط کرده مضمرش
و آن ساربان ز برق سراب برنده چشموز آفتاب چهره چو میغ مکدرش
چون صد هزار لام الف افتاده یک به یکاز دور دست و پای نجیبان رهبرش
وادی چو دشت محشر و بختی روان چنانککوه گران که سیر بود روز محشرش
بلک آن چنان شده ز ضعیفی که بگذرددر چشم سوزنی به مثل جسم لاغرش
چون صوفیانش بارکشی بیش و قوت کمهم رقص و هم سماع همه شب میسرش
هر که از جلاجل و جرس آواز میشنوددر وهم نفخ صور همی شد مصورش
صحن زمین ز کوکبهٔ هودج آنچنانکگفتی که صد هزار فلک شد مشهرش
و آن هودج خلیفه متوج به ماه زرچون شب کز آفتاب نهی بر سر افسرش
سالی میان بادیه دیدند فرغریز آنسان که ره که گفت نکردند باورش
باور کنی مرا که بدیدم به چشم خویشامسال چون فرات روان چند فرغرش
ظن بود حاج را که مگر آب چشم منجیحون سلیل کرد بر آن خاک اغبرش
یا شعر آبدار من از دست روزگارنقش الحجر نمود بر آن کوه و کردرش