گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - قصیده

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۱۸ بیت
در جهان کس نیست اندوه جهان کس مخورکوس عزلت زن دوال رایگان کس مخور
دامن اندر چین، بساط احتشام کس مبینگردن اندر کش، قفای امتحان کس مخور
آنکه کس دیدی کنون مقلوب کس شد هان و هانشیرمردا هیچ سوگندی به جان کس مخور
چون فلک با تو نسازد با دگر کس گو مسازگر خوری غبنی از آن خود خور، آن کس مخور
چون سگ و زاغ استخوان خوردی و اکنون همچو کرماز تن خود گوشت میخور استخوان کس مخور
در هنر فرزند بازی نه کبوتر بچه‌ایصید دست خویش خور طعمهٔ دهان کس مخور
تو نه آنی کز کفت روحانیان شکر خورندقدر خود بشناس و قوت از خوان و خان کس مخور
آب باران خور صدف کردار گاه تشنگیماهی‌آسا هیچ آب از آبدان کس مخور
تا کی از پرز کسان روزی خوری همچون چراغشمع‌وار از خود غذا میخور، ز خوان کس مخور
گر کسی را زعفران شادی فزاید، گو فزایچون تو با غم خو گرفتی زعفران کس مخور
چون تو اندر خانهٔ خود می هم آن خود خورییاد جان خویش خور یاد روان کس مخور
های خاقانی جهان را آزمودی کس نماندخون دل میخور که نوشت باد، نان کس مخور
تو را کعبهٔ دل درون تار و ماربرون دیر صورت کنی زرنگار
مبر قفل زرین کعبه بدانکدر دیر را حلقه آید به کار
زهی کعبه ویران کن دیر سازتو ز اصحاب فیلی نه ز اصحاب غار
گر اینجا به سنگی نیابی فرودهم از تو به سنگی برآید دمار
گر اول به پیلی کنی قصد سنگهم آخر به مرغی شوی سنگسار
رهت سنگلاخ است خاقانیاخرت سم فکنده است، با رنج بار