شمارهٔ ۱۰۳ - مطلع چهارم
صحن ارم ندیدی در باغ شاه بنگرحصن حرم ندیدی بر قصر شاه بگذر
پرچین باغ پروین بل پر نسر طائربامش فضای گردون، دیوار خط محور
کاریز برده کوثر در حوضهای ماهیپیوند کرده طوبی با شاخهای عرعر
شاخش جلال و رفعت، برداده طوبی آساطوبی به غصن طوبی گر زین صفت دهد بر
هم آشیان عنقا در دامن ریاحینهم خواب گاه خورشید از سایهٔ صنوبر
عیسی خلال کرده از خارهای گلبنادریس سبحه کرده از غنچههای نستر
همچون درخت وقواق او را طیور گویابر فتح شاه خوانده الحمد الله از بر
قصرش چو فکرت من در راه مدح سلطانگردون در او مرکب گیتی در او مصور
جفت مقوس او چون جفت طاق ابروطاق مقرنس او چون خم طوق پیکر
آن جفت را کزو او شد قوس قزح ملونو آن طاق را کز او شد صحن فلک مدور
ادریس و جم مهندس، موسی و خضر بناروح ملک مزوق نوح لمک دروگر
انجم نگار سقفش در روی هر نگاریهمچون خلیل هذا ربی بخوانده آزر
خامه زده عطارد وز باجورد گردونبنوشته نام سلطان بالای جفت و معبر
پیش سریر سلطان استاده تاجدارانچون ناشکفته لاله افکنده سر سراسر
ناهید زخمه مطرب و می آفتاب تابشچنگ ارتفاع می را ربعی به شکل مسطر
آن بار بد که امسال از چرخ نیک بادششعرم به مدح سلطان برداشته به مزهر
فرماندهٔ سلاطین سلطان محمد آمدجبریل جان محمد عیسی خصال حیدر
مهدی صفت شهنشه امت پناه داورجان بخش چون ملک شو کشور ستان چو سنجر
شاه فلک جنیبت خورشید عرش هیبتبهرام گور زهره، برجیس برق خنجر
ابر درخش بیرق، بحر نهنگ پیکانقطب سماک نیزه، بدر ستاره لشکر
جمشید سام حشمت، سام سپهر سطوتدارای زال صولت، زال زمانه داور
سردار خضر دانش، خضر بهشت خضرتسالار روح بینش، روح فرشته مخبر
یک کنجدش نگنجد در سینه گنج تورانیک سنجدش نسنجد در دیده ملک بربر
یک اسبه در دو ساعت گیرد سه بعد عالمچون از سپهر چارم اعلام مهر انور
تیرش به دیده دوزی خیاط چشم دشمنتیغش به کفر شوئی قصار جان قیصر
جز تیغ کفر شویش گازر که دیده آتشجز تیر دیده دوزش درزی که دیده صرصر
بر پرچم علامت بر تارک غلاماناز مشتریش طاس است، از آفتاب مغفر
هر مه ز یک شبه مه چرخ است طوق دارشسگ طوق سازد از دم در خدمت غضنفر
ای خاک درگهت را آب حیات تشنهدر آب منت تو هم بحر غرقه، هم بر
تیغ تو صیقل دین، لابل خطیب دولتدر طلیسان تو داری طولاللسان اسمر
ز اقلامهای قابض اقلیمهات قبضهاقلیمهای گیتی حکم تو را مسخر
خفچاق و روس رسمی، ابخاز و روم ذمیذمی هزار فرقه رسمی هزار لشکر
مجذوم چون ترنج است، ابرص چو سیب دشمنکش جوهر حسامت معلول کرده جوهر
الحق ترنج و سیبی بیچاشنی و لذتچون سیب نخل بندان یا چون ترنج منبر
نی طرفه گر عدو شد مجذوم طرفهتر آنکافعی شده است رمحت ز افعیش میرسد ضر
افعی خورنده مجذوم ارچه بسی شنیدیمجذوم خواره افعی جز رمح خویش مشمر
زیر سه حرف جاهش گنج است و حرف آخرصفری است در میانش هفت آسمانش محضر
یک دو شد از سه حرفش چار اصل و پنج شعبهشش روز و هفت اختر نه قصر و هشت منظر
شاها طبیب عدلی و بیمار ظلم گیتیتسکین علتش را تریاق عدل در خور
خود عدل خسروان را جز عدل چیست حاصل؟زین جیفهگاه جافی زین مغ سرای مغبر
از عدل دید خواهی هم راستی و هم خمدر ساق عرش ایزد در طاق پول محشر
گل چو ز عدل زاید میرد حنوط بر تنتابوت دست عاشق گور آستین دلبر
آتش که ظلم دارد میمیرد و کفن نهدود سیه حنوطش خاک کبود بستر
بر یک نمط نماند کار بساط ملکتمهره به دست ماند چون خانه گشت ششدر
سنجر بمرد ویحک سنجار ماند اینکچون بنگری به صورت سنجار به ز سنجر
آخر نه بر سکندر شد تخته پوش عالمبیبار ماند تختش در تخت بار ششتر
شاها عصر جز تو هستند ظلم پیشهاینجا سپید دستند، آنجا سیاه دفتر
نه مه غذای فرزند از خون حیض باشدپس آبلهش برآید و صورت شود مجدر
آن کس که طعمه سازد سی سال خون مردمنه آخرش به طاعون صورت شد مبتر؟
نه ماهه خون حیضی گر آبله برآردسه ساله خون خلقی آخر چه آورد بر؟
شاهان عرب نژادی هستی به خلق و خلقتشاه بشر چو احمد شیر عرب چو حیدر
مهمان عزیز دارند اهل عرب به سنتزانم عزیز کردی، دادی کمال اوفر
رومی فرستی اطلس،مصری دهی عمامهختلی براق ابرش، ترکی وشاق احور
اطلس به رنگ آتش، واصل عمامه از نیابرش چو باد نیسان تندی بسان تندر
اعجاز خلعت تو این بس بود که شخصمدر باد و آتش و نی، هستش امان میسر
بود آن نعیم دنیا فانی شعار فخرمهست این عروس خاطر باقی طراز مفخر
شاها به دولت تو صافی است خاطر منچون خاطر ارسطو در خدمت سکندر
دانم که سایهٔ حق، داند که میندارددر آفتاب گردش گیتی چو من سخنور
خاقانیم نه والله، خاقان نظم و نثرمگویندگان عالم، پیش عیال و مضطر
زین نکتههای بکرند آبستنان حسرتمشتی عقیم خاطر، جوقی سقیم ابتر
زین خامهٔ دوشاخی اندر سه تا اناملمن فارد جهانم ایشان زیاد منگر
در غیبت من آید پیدا حسودم آریچون زادت مخنث در مردن پیمبر
جان سخنوران مرشد نشید من بهبهر چنین نشیدی منشد نشید بهتر
پیش مقام محمود اعنی بساط عالیگوهر فروش من به محمود محمدت خر
ای در زمین ملت معمار کشور دینبادی چو بیت معمور اندر فلک معمر
عشرین سال عمرت خمسین الف حاصلستین دقیقه جاهت بر نه فلک مقدر