شمارهٔ ۱۰۱ - مطلع دوم
در آبگون قفس بین طاووس آتشین پرکز پر گشادن او آفاق بست زیور
نیرنگ زد زمین شبه فلک به جلوهپرگار زد هوا را قوس قزح به شه پر
عکسی ز پای و پرش زد بر زمین ز گردونز آن شد بهار رنگین، زین شد سحاب اغیر
ز آن حرف صولجان وش زیرش دو گوی ساکنآمد چو صفر مفلس وز صفر شد توانگر
یعنی که قرص خورشید از حوت در حمل شدکرد اعتدال بر وی بیتالشرف مقرر
یک چند چون سلیمان ماهی گرفت و اکنونچون موسی از شبانی گشتش بره مسخر
عریان ز حوض ماهی سوی بره روان شدهمچون بره برآمد پوشیده صوف اصفر
ویحک نه هر شبانگه در آب گرم مغربغسلش دهند و پوشند از حلهٔ مزعفر
گویی جنابتش بود از لعبتان دیدهکورا به حوض ماهی دادند غسل دیگر
تا رست قرصهٔ خور از ضعف علت دیبیماری دق آمد شب را که گشت لاغر
مانا که اندرین مه عیدی است آسمان راکاهیخت تیغ و آمد بر گاو قرصهٔ خور
شاخ از جواهر اینک آذین عید بستهچون کام روزه داران گشته صبا معطر
جیب گهر شکوفه، گوی انگله است غنچهکز باد نوبهاری آکنده شد به عنبر
قوس قزح برآمد چون نیم زه ملمعکز صنعت صبا شد گوی انگله معنبر
آن غنچههای نستر بادامههای قز شدزر قراضه در وی چون تخم پیله مضمر
غمناک بود بلبل، گل میخورد که در گلمشک است و زر و مرجان وین هر سه هست غم بر
مانا که باد نیسان داند طبیبی ایراسازد مفرح از زر مرجان و مشک اذفر
شب گشت پست قامت چون رایت مخالفروز است آخته قد چون چتر شاه صفدر