گنج

شمارهٔ ۹۵

۷ بیت
خوبان که در آیینه رخ خود نگراننددانند که عشاق چه صاحبنظرانند
در کوی محبّت چه عجب مرحله سنجنددر بحر حقیقت چه گرامی گهرانند
کاش آن مه خورشید نشان چهره نمودیکاین خاک نشینان به رهش منتظرانند
تنها نه منم از پی او بی خبر از خویشبرّی است که تن ها ز پیش بی خبرانند
نی جامه که بر تن به عوض دست بدرندآنجا که مجانین غمت جامه درانند
غوغای خلایق همه دانی سبب از چیستبر عشق من و حُسن تو افسوس خورانند
دی افسرش از گفته سعدی همه دم گفت«شوخی مکن ای دوست که صاحبنظرانند»