گنج

شمارهٔ ۹۱

۶ بیت
غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمی‌گنجددلی دارم به غم توأم که در آدم نمی‌گنجد
ز مرهم‌ها، جراحت‌ها، پذیرند التیام آخرمرا جان‌سوز زخمی، کاندر او مرهم نمی‌گنجد
الهی ای غم دلبر، فزون گردی به دل گرچه،مرا هرگز ز دلتنگی به دل جز غم نمی‌گنجد
دهانت قطره و در سینه‌ام دل، لجه‌ای پرخونعجب دارم چرا کان قطره اندر یم نمی‌گنجد
به دریا کی توانم داد جا سیل سرشکم رابوّد پیدا بر دانا، که یم در یم نمی‌گنجد
برون افتاد افسر، طفل فکر بکرت از پردهکه عیسی تا ابد در دامن مریم نمی‌گنجد