شمارهٔ ۸۹
زین شعله که رخسار تو افروخته داردپروانه صفت خرمن ما سوخته دارد
شه رسم صف آرایی و لشکر شکنی رااز طرّه مژگان تو آموخته دارد
گنج رخ تو قسمت مار سر زلف استمن مفلس و او سیم و زر اندوخته دارد
هی چاک زنم پیرهن کهنه غم راهی دست فراق تو ز نو دوخته دارد
دیبای رخت راست خریدار، که افسرکالای دل و جان همه بفروخته دارد