شمارهٔ ۸۸
حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشدور میسر گرددم، دیگر تمنایی نباشد
در دلم جز مهر رخسار بتان، چیزی نگنجددر سرم جز عشق خوبان، شور و سودایی نباشد
باده رنگین ننوشم، کام از ساغر نگیرمتا به پهلویم، نگار باده پیمایی نباشد
گر پری رویی نباشد، همرهم در باغ و صحراخوش به چشمم بی رخ او، باغ و صحرایی نباشد
گل به چشمم خار آید، سبزه همچون نوک نشترگر به گرد سبزه و گل، ماه سیمایی نباشد
طرف بستان را نشاید بی نکو رویان تفرجسایه سروی مجو، تا سرو بالایی نباشد
افسرا، گر خود دلی داری و دلداری ندارینام دل بر وی منه، کمتر ز خارایی نباشد