گنج

شمارهٔ ۷۲

۷ بیت
از درم باز کی آن دلبر طناز آیدعمر بگذشته ندیده است کسی باز آید
باز می دوزمش از سوزن صبر و نخ تاب،تیر مژگانت اگر پرد در راز آمد
سوخت در آتش غیرت دل خونم، که چرا،لب جام است که با لعل تو دمساز آید
مالک حسن است که زآن مرحله در کشور عشقار نیاریش دو صد قافله ناز آید
دل به زلف تو بسی هست ولی سوخته نیستاین دل ماست در آن حلقه که ممتاز آید
گر تو با زمزمه بر خاک من آری گذری،ز استخوانم به لحد همچو نی‌ آواز آید
مرغ جانم به کمان خانه ابروت نشستنیک دارش تو، مبادا، که به پرواز آید