شمارهٔ ۷۱
ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری داردخوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد
هر نفس می شود آشفته ز بیداد نسیم،دل، که در چنبر زلف تو قراری دارد
روی و موی تو بود روز و شب مشتاقانعالم عشق، عجب لیل و نهاری دارد
غالب آن است که تسخیر کند هفت اقلیمهر غلامی که چنین شاه سواری دارد
دل اسیر است در آن زلف، نکو دارش از آنک،هر اسیری سر و سامان و دیاری دارد
نشود تا نبری رنج فراق از پی وصلچیدن گل، به چمن زحمت خاری دارد
با وجودت چه کنم، گر نکشم جور رقیبنشئه باده ز پی رنج خماری دارد
من اگر عاشق روی تو شدم، خرده مگیرشمع و پروانه و گل نیز هزاری دارد
هرکه او شاهد مستانه ما دید بگفتافسر بی سر و پا طرفه نگاری دارد