شمارهٔ ۷۰
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی داردنیست بی عیش ولی عیش حرامی دارد
آن که می، نوشد از آن لعل لب ساقی ما،نوش بادش که عجب شرب مدامی دارد
باد می آید و چون می زدگان عربده جوستمی نماید که ز معشوق پیامی دارد
گو بهار است که از خانه به بستان نرودهرکه در خانه چنین سرو خرامی دارد
غیر در جوش و خروش آمد و ما خاموشیمآتش عشق بتان پخته و خامی دارد
زلف را حلقه کن و خال نمایان، که دگرمرغ جانم هوس دانه و دامی دارد
ای بسا بنده که شایسته فرمان نبودخواجه آن نیست که در خانه غلامی دارد
غیر اگر راه به پیرامن او برد چه غم،خلوت خاص بتان شارع عامی دارد
لطف دلدار بود شامل افسر، ورنه،خصم بر کینه او سعی تمامی دارد