گنج

شمارهٔ ۶۴

۷ بیت
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،بی نشئه در خمارک و بی جام باده، مست
هم پای عقل و هم پر مرغ شکیب را،با سنگ عشق و دشنه حسرت، شکست و بست
رستم، یکی کمان غمم را نمی کشد،زآن دم که تیر عشق تو در سینه ام نشست
بهر نثار خاک قدومت، دلم دو نیمنیمی مرا به سینه و نیمی دگر به دست
عشقت فکنده عقده دیگر به کار دلهر عقده ای که ناخن عقل از دلم گسست
هر صید را امید رهایی بود ز بند،صیدی که در کمند تو آمد دگر نجست
افسر، که رستگار بد از قید عمر و وزیداز دام زلف و از شکن دلبران نرست