گنج

شمارهٔ ۴۹

۱۳ بیت
ای، دل ما غرق خون از نوک تیرتغرق خون مپسند، صید دستگیرت
ای کمان ابرو، بنازم شست و دستتصید بتوان کرد، هر جا رفت تیرت
در صفت نخجیر، از پیکان مژگانهمچو آهو، عاجز آید شرزه شیرت
در صفت ما عاشقان، جز دل نجویدتیر مژگان، در کمان دلپذیرت
تیغ بر ما آختی، صد حیف کامد،طعمه شیر، جان های حقیرت
در شب غم جان سپارم، زود زودتروز عیش، ای آنکه بینم دیر دیرت
افسرا، در ورطه غم در نمانیالفت دلدار اگر شد دستگیرت
ای که خون عاشقان چون می به جامتاز چه آمد خون حلال و می حرامت؟
ای خرامان سرو باغ دلرباییبا قیامت، بوده آشوب قیامت
از مسیحا مردگان را مژده جان،باد شبگیری که می آرد پیامت
روز عیش همدمت را شام نبودآفتابی در جبین، ای مه غلامت
با نقاب زلف، رخ پوشی و باشد،شام یلدا، روزگار خاص و عامت
همچو نخجیر کمند خوبرویانافسرا، بر دست و پا سخت است دامت