شمارهٔ ۳۹
ما را به سراپرده گل رفت اشارتبرقع ز رخ افکندش، ای دیده بشارت
کام دهن از بهر چه شیرین نکنم من؟شکر دهن ار می دهدم زهر مرارت
من خاک شوم در طلب و او ننهد پایاوج عظمت بنگر و پستی حقارت
چشم تو برد عقل مرا و این نه شگفت استترک است و برد خانه تاجیک به غارت
از کشتن من بهر چه آن شوخ برآشفت،جان دادن و نالیدن اگر نیست جسارت
در منظره دیده اگر جای نسازدعاقل نکند در ره سیلاب عمارت
سرمایه جان در طلب وصل تو دادن،سودی است که در وی نبود هیچ خسارت
زنهار بهر کس منما آیینه رخکاه دل ما سوی تو آید به سفارت
افسر، دلی از غبغب تو سوخته داردافزاید عجب دیدن کافور حرارت