گنج

شمارهٔ ۴۰

۱۳ بیت
ساقی به سر ما هوس شرب مدام استزآن لعلم اگر بوسه دهی، کار تمام است
هر لحظه به کام دگری ساقی مجلساین گردش چرخ است که با گردش جام است
ساقی، اگرم بوسه دهی جام میم بخشبی بوسه مرا باده گلرنگ حرام است
امروز که هم ذره و خورشید برقصندمطرب نی و ساقی می و معشوقه به کام است
ای باد سحرگاه عبیرت در جیبگویا که تو را بهر من از دوست پیام است
مرغ دل ما خال تو را دید و بدانستکانجا که بود دانه، بلی حلقه دام است
جانانه ز رخ پرد بینداخته، افسر،یا بخت مرا طالع خورشید بنام است؟
چشم دل ما را هوس دیدن جان استاین است که دل منزل آن جان جهان است
هر صومعه و دیر که دیدم خطری داشتامنی که بود در کنف پیر مغان است
در انجمن دهر مجو عیش وگر هستدر دردی صهبای خم دردکشان است
سرتا قدمش دیدم و سنجیدم و گفتمچیزی که مراحل نشد، آن سرّ دهان است
با لاله روی تو بسوزد دلم، آریآتش بود آن گل، به بهاری که خزان است
مه در شب تاریک عیان تر بود آخرماه تو چرا در شب آن زلف نهان است؟