گنج

شمارهٔ ۳۸

۱۹ بیت
زمان سرکشی عشق و گاه شرب مدام استبیا به دور تو گردم که وقت گردش جام است
به زاهدم سخنی هست اگرچه پند نگیردبریز خون صراحی که خون خلق حرام است
ز سوز عشق مشو غافل ای دل هوس‌ آیینبسوز در دل آتش که خود نسوخته خام است
عجب مدار اگر نیست عشق شیوه عاقلکه آن به خلوت خاص است و این به شارع عام است
کسی که صورت و معنی ندیده است نداندمیان کعبه و بتخانه راه صدق کدام است
چو دیدم آن بت عیار خویشتن نپرستمکه کار عاشق مسکین به یک نگاه تمام است
به کار عشق زبان هیچگه نبود و نباشدکه دور عشق به عاشق علی الدوام به کام است
بغیر هجر و وصالت مرا نه صبحی و شامیبرآر پرده که صبح و بپوش چهره که شام است
ندیده جلوه قامت شنیده ای تو قیامتقیامت آن قد موزون یار خوب خرام است
بخوان حکایت محمود و سرّ عشق ایازشببین چگونه در این آستانه شاه غلام است
بگو به طایر آزاد شاخسار چو افسربه شوق دانه بغفلت مرو که حلقه دام است
ما را به لب از نقطه دهانی است حکایتگفتیم و به عمری نشد این نکته روایت
آن سخت کمان تیرم اگر زد، بهلش بادکی عاشق صادق کند از دوست شکایت
وز ز آن که تو برما دگری را بگزینی،از ما نکند مهر تو بر غیر سرایت
بی پرتو رخسار تو ای ماه شب افروز،روشن نشود محفلم از شمع هدایت
صورت ز تو نادیده مگر چشم بصیرتسیرت ز تو نشنیده مگر گوش روایت
جور تو به جایی است که جانم به تظلمحسن تو به حدّی است که جرمم به نهایت
افسوس که هرگز ننوازی به نگاهیما را که کند گوشه چشم تو کفایت
ما را سخن از زلف و رخت بوده و عمری،گفتیم و به پایان نرسید این دو حکایت