شمارهٔ ۳۷
خوش میرود بناز و صدش دیده در قفاستقامت نه، این قیامت و بالا نه، این بلاست
اندر شرار روی چه جانهاش مستمندواندر شکنج موی چه دلهاش مبتلاست
او خود به عشوه راه رود در میان خلقیا آن که ماه را کله و سرو را قباست
ما را خیال او بدر از سر کجا و کیاو را خیال ما بسر اندر کی و کجاست
رهبانیت نجسته اگر دل به زلف اودایم اسیر سلسله ترسا صفت چراست
غم نیست نظم افسر اگر نشمرند هیچگوهر چو قابل افتد گویند بی بهاست