شمارهٔ ۳۵
امروز همه خرّمی دولت دین استاین است که این دولت دارای زمین است
شاهد که دهی در عوضش سیم بناگوشما را که دل اندر خم زلف تو رهین است
آن رخ نه که بر سرو قدت ماه منوّرو آن تن نه که در پیرهنت درّ سمین است
جان پیش لبت دادم و خود طرّفه نگاهتپیداست که این مُعجز و آن سحر مبین است
خوبیت به حدّی که جهانی بتو مایلما را به جهانی سر جنگ و دل کین است
تا جان کرا سوزد و پرتو به که بخشدآن برق جهان سوز که در خانه زین است
این زلف فرو هشته بر آن روی نگارینیا زنگیکی معتکف خلد برین است
در کام بد اندیش سرشک آمده، افسرلعل لب دلدار که چون ماء معین است