گنج

شمارهٔ ۳۴

۶ بیت
ای بی وفا که عمری سازیم با جفایتبا ما سری نداری بازیم سر به پایت
بس خون که در دل افتاد از بوی باده توبس پای کو به گل ماند از حسن دست خایت
غوغای عهد ضحاک یکباره خیزد از خلقبر دوش اگر ببینند آن طرّه دوتایت
ما را و مدعی را در بزم عشق قربی استکو از شراب بی خود ما مست از لقایت
ما رأی خویشتن را باری عدم شمردیمایدون هر آنچه خواهی میکن که رأی رایت
گوهر چو قابل افتد گویند کش بها نیستآن گوهری که نبود ای سیم تن بهایت