شمارهٔ ۳۲
آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحتآموخت مرا شاعری و رسم فصاحت
تا مردم چشمم صدف در تو بیندچون آدم آبی شده در غوص و سباحت
هم چشمه خضری تو و هم جام سکندرهم معدن حسنی تو هم کان ملاحت
هم مایه جادویی و هم سایه اعجازهم آفت آرامی و هم فتنه راحت
هم داروی دردی تو و هم محنت جان هاهم مرهم زخمی تو و هم داغ جراحت
بسیار دل ما هوس بوس تو را کردنشنید جواب از لب لعلت به صراحت
با روی تو، کان جلوه ده صبح مصفاستخورشید برون آمد و نشناخت قباحت
افسر، مکش از رنج طلب پای به دامنکاین خسرو ما، صاحب جود است و سماحت