گنج

شمارهٔ ۳۰

۸ بیت
ای که نرسته در چمن سرو به دلربائیتحیف، که همچو گل بود، عادت بی وفائیت
ای مه آفتاب رخ، در شب تار عاشقاناشک فشانده شمع جمع، از غم روشنائیت
سینه به خاک برنهد، تن به هلاک در نهدپشت فلک اگر کشد، بار غم جداییت
گر تو رها کنی، اسیر از تو جدا نمی شودبندگران کجا برد، پای دل رهاییت
هر که شد آشنای تو، عهد به تیغ نگسلدتیغ بلا کجا برد، رشته آشناییت
مسند جم نبایدم، تاج کیان نشایدمسلطنتی است جاودان، مرتبه گداییت
هرچه زنی تو تیغ کین، ناله فرو برد دلمزخم تو را به جان خرد، هر که بود فداییت
افسر، اگر گرفت زنگ، آینه دلت ز غم،جلوه یار شد کنون، صیقل غم زداییت