گنج

شمارهٔ ۲۹

۷ بیت
ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلتتا نرهی از این خطر وا نرهد غم از دلت
دعوی عاشقی تو، باور دوست کی فتدناله زار تا چو نی نشنود از مفاصلت
روی چو آفتاب او در خم زلف بنگریچون من تیره بخت اگر تار نگشته محفلت
ای که به محمل اندری از پس زلف همچو شبمطلع آفتاب را، دیدم و بود محملت
من بشر و پری بسی، دیده ام و نیافتمهیچ پری مشابه و هیچ بشر مماثلت
عارض آفتاب را ماه چو خود کلف نهدروز طرب در انجمن بیند اگر شمایلت
ای مه سرو قامتم، چیست و کیست تا شود،سرو چمن برابر و ماه فلک مقابلت