شمارهٔ ۲۸
ای آفتاب از مه رویت در التهابآیینه تو ساخته، خاکستر آفتاب
ما بی حجاب، روی تو دیدیم و عاشقیماندر میان ما و تو، کی سد شود، حجاب
اندر خمار تیره دلی چند سر کنمساغر به کف بگیر و برافکن ز رخ نقاب
دیوانه آن که نیستش اندر سرا، پریدیوانه تر کسی که نبیند پری به خواب
از شعله، شعله غم و از دجله، دجله اشکسرتا به پا در آتش و پا تا به سر در آب
ما، در هوای چشمه حیوان لعل دوست،مانند تشنه ایم، که بفریبدش سراب
خوش مجلسی است با غم جانانه، افسراخون دلم شراب و نوای دلم رباب