گنج

شمارهٔ ۲۵

۱۹ بیت
ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی راو ای بسته میان ترک تو نخجیر زنی را
چشمت به صف مژگان گویی شه ترک استکاماده شده معرکه تهمتنی را
حسن تو امیری است که بر بام نه افلاکبر سنگ زند شیشه مایی و منی را
خوبان همه را شیوه سر زلف شکستنتو عادت خود ساخته پیمان شکنی را
گیرد ز سلیمان رخت خاتم خوبیخط تو چو آغاز کند اهرمنی را
ای کاش دعایی بکند هرکه ببیندآن طرز قباپوشی و نازک بدنی را
نازم لب لعل تو که در تنگ دو مرجانپرورده یکی حقه در عدنی را
یاقوت لبت یا به من زار گدابخش،یا نفی کرم کن صفت بوالحسنی را
مندیش و بگو تلخ، که این تلخی پاسخناسخ نشود مایه شیرین سخنی را
سیمین تن و سنگین دلی ای ترک و ندانیکاین سنگدلی عیب بود سیم تنی را
با دعوی همرنگی گیسوی تو نبودجز روسیهی نافه مشک ختنی را
با نسبت همسنگی لعل تو نباشدجز خونجگری کان عقیق یمنی را
گردیدم و یک بت به جمال تو ندیدمبتخانه چینی و بتان ختنی را
زین پس من و کوه غم و آن تیشه فکرت،فرهاد شوم داد دهم کوهکنی را
قاتل که تو باشی عجب است ار به قیامتعاشق نکند دعوی خونین کفنی را
تا جامه جان را ز غمت چاک نسازمز اندازه مبر خوی تنک پیرهنی را
جان سوخته آتش عشقیم و نخواهیمچون خام دلان راحت و آسوده تنی را
ترکا، ره دل می زندم دانه خالتهندوی تو آموخت مگر راهزنی را
از زلف و لبت پرس چه می جویی از افسرمشکین نفسی وی و شیرین سخنی را