شمارهٔ ۲۴
تا گریزد طرب از کلبه ویرانه ما،آسمان سنگ غم افکنده به پیمانه ما
بس که از دیده و دل، گشت روان آتش و آب،رود جیحون شد و آتشکده کاشانه ما
مگرش خاصیت لعل مسیحاست، که باز،مرده را زنده کند نغمه مستانه ما
آنقدر دور ز آبادی عقل است که هیچ،دل دیوانه نداند ره ویرانه ما
سبحه زنّار کند افسر، از آن رو که به دیر،رهن یک جرعه بود سبحه صد دانه ما