شمارهٔ ۲۳
جز ماه من که هشته به تارک کلاه راباور مکن که بوده کله فرق ماه را
گرد از عذار خویشتن ای ماه من بگیربزدای، ز آینه، اثر دود آه را
با خاطر حزین مکن ای دل خیال دوستاندر وثاق تنگ مبر پادشاه را
هرچند نیست غیر نگاهی، گناه منشویم به آب دیده حروف گناه را
گرد آورد به عمری اگر دل گیاه چندسوزد به یک نفس تف عشق آن گیاه را
عمری است فرش راه طلب، دیده کرده امشاید قدم نهی دگر این فرش راه را
شب ها ز بس که اشک ز چشم ترم چکد،سیلی شود چنان که برد خوابگاه را
افسر، کمند زلف تو نازد که هر خمش،هم شاه را اسیر کند هم سپاه را