شمارهٔ ۱۹۷
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمریاین چه نسبت، که تو از سرو و قمر خوبتری
نیست زیبایی و خوبی که نداری همه راعیب آن است که خورشیدی و بر بام و بری
دوست دارم که نخواهی دگری را چون منجای رشک است که هر لحظه به کام دگری
سر و چشم همه در راه تو شد فرش طلبپای بر دیده ما می نهی و بی خبری
فرق تا پای همه جوهر جانی و لطیفعجب آن است که آیینه هر بی بصری
افسرت طرفه حدیثی بسراید، بشنوبا رقیبان تو مزن جام، که تابم نبری