شمارهٔ ۱۹۶
عیب جنونِ من مکن ای که ندیدهای پریگر تو ببینیش چو من جامه عقل بردری
ای بدن تو همچو جان رفته به جسم پیرهنحیف که با چنین بدن سنگدل و ستمگری
از در سعی دیده ام خرد و بزرگ شهر راچون تو همی ندیده ام مایه ناز و دلبری
دور کن این نقاب را از رخ آفتاب گونپرده مه نمی درد تا به نقاب اندری
عیش و بهار و بوستان بر دگران نهاده امتا تو ز چشم و قد و رخ لاله و سرو و عبهری
ای مه سرو قد من، از رخ و قد دلنشینغیرت ماه نخشب و حسرت سرو کشمری
از رخ خوب تر ز گل وز تن پاک تر ز جانجام جهان نمای جم، آیینه سکندری
طرّه تو بهر خمی مار کلیم پروردآه که هندوی کند معجزه پیمبری