شمارهٔ ۱۹۵
هرجا که تو بنشینی، صد فتنه برانگیزیهر فتنه شود هفتاد، هر لحظه که برخیزی
کام دل هر عاقل، از لعل شکر خاییدام ره هر دانا، با زلف دلاویزی
از جلوه رخ بیضا، در هاله تو می پوشیوز سبزه خط عنبر، بر لاله بیاویزی
بر فرق سر خورشید، خاک سیه از غیرتزآن کاکلِ مُشک افشان، ای ماه تو می بیزی
از زلف عبیر آسا، در هاله قمر پوشیوز طلعت چون بیضا، در لاله گهرریزی
از لعل روان پرور، با معجز عیساییوز چشم ستم گستر، با فتنه چنگیزی
در کوه غم عشقت، خوبان همه فرهادندصد حیف که چون شیرین، هم صحبت پرویزی
از خانه خود ای دوست، من رفتم و او آمدوقت است فریدون وار، با حادثه بستیزی
ای آن که دل ما شد، دیوانه زنجیرتگیرم که پری زادی، از ما ز چه بگریزی
ای آن که تو را باشد، رخساره چو آیینهاز آه دل افسر، تا چند نپرهیزی؟