گنج

شمارهٔ ۱۹۱

۶ بیت
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختیمشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی
آب دادی هی به چهر و تاب دادی هی به زلف،تا که از آن آب و تابم زآب و تاب انداختی
کشور معموره دل را که دارالملک توسترفتی و بی صاحب آن کشور خراب انداختی
لشکری از غمزه آوردی و در اقلیم دلفتنه راندی، ظلم کردی، انقلاب انداختی
رسم بیداد و جفا پذرفتی از پند رقیبطرح این نقش امتثالا للخطاب انداختی
بکر معنی را که بد همواره خاطر خواه دوستافسرا، یکباره اش از رخ نقاب انداختی