شمارهٔ ۱۹۰
صبا، به جانان اگر توانی،پیامی از من ببر نهانی
بگو، ز نازت، چه میشود کمشبی به کویت گرم بخوانی
ز جام وصلت، زلال مهریبه کام خشکم، اگر چکانی
سرشکم از چشم، همی کنی پاکغبارم از رخ، همی فشانی
نه عهد کردی که از محبان،علاقه مهر، نه بگسلانی؟
چه شد که اینک نمی کنی یادز دوستداران به هیچ آنی؟
من از فراغت همیشه ناکامتو با رقیبان، به کامرانی
تو کرده ای خو به نعمت و نازبلای هجران بلی ندانی
به حالت من دلت بسوزدغم دلم را، اگر بدانی
چه نونهالی است قد تو یاربکه سرو نبود، بدین روانی
نهاده ابروت، به قصد جانمز مژّه صد تیر به یک کمانی
سخن چه گویی، چو نیستت لبکمر چه بندی، که بی میانی
نوید وصلی بده به افسر،که جان سپارد، به مژدگانی