شمارهٔ ۱۷۴
باورم نیست که باشد چمنی بهتر از اینیا بروید ز چمن، نسترنی بهتر از این
نتوان گفت تنی را، به از این پیرهن استیا که در پیرهنی، رفته تنی بهتر از این
از چه پوشی به حریری که بود حلّه حوراین بدن را که سزد پیرهنی بهتر از این
گشت معلوم من از دور سخن گفتن توکه نپرورده سخن را دهنی بهتر از این
وعده قتل به من می دهی و بوسه به غیرمی توان گفت به ما هم سخنی بهتر از این
ساحت باغ رخت را خم آن زلف گرفتدر چمن پر نگشاید، زغنی بهتر از این
کنده ام بهر تو قصری به دل از تیشه غمقصر شیرین نکند کوه کنی بهتر از این
چین گیسوی تو شد، مسکن جان افسریافت در چین نتوان، کس وطنی بهتر از این