شمارهٔ ۱۶۷
دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتنشادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن
با رویی، ای بمیرم، تاراج دین و دلبا مویی، ای نباشم، یغمای جان و تن
دلهای خستگانش، اندر شکنج زلفجانهای بی دلانش، اندر چه ذقن
بر چهره دلفریبش هی رشحه رشحه خویچون قطره قطره ژاله بر برگ نسترن
زلفیش و مو بمو، همه زنجیر عاشقانموئیش و تو بتو، همه زنار برهمن
از لوح سیمگونش پیدا، غبار مشکدر حقه عقیقش، پنهان دُر عدن
شمع رخش، به مشعل خورشید سخره خوانلعل لبش، به معدن یاقوت طعنه زن