گنج

شمارهٔ ۱۶۸

۸ بیت
تا چند جفا باما‌، یک ره ز وفا دم زنبا خیل وفاکیشان، دستان جفا کم زن
جمعیت دلها را، آشفته اگر خواهی،دستی ز سر شوخی، بر طرّه پر خم زن
دل در خم گیسویت، کارش به جنون پیوستبر پای ، گِران بَندیش ، زین سلسله محکم زن
در دایره ای کانجا، خوبان جهان جمعندبنمای یکی جلوه، وآن دایره بر هم زن
بر گردن دلها بند، از زلف مسلسل نهبر تارک جانها، تیغ،‌ زابروی موسّم زن
زآن رایت فیروزی،‌ کت قامت موزون استبروی ز دو چین زلف، همواره دو پرچم زن
از سنبل مشکینت، تاری به چمن بفرستطغرای سیه رویی، بر خط سپرغم زن
گر ملک سخن افسر، در زیر نگین خواهیروزی چو سلیمان دم، زآن لعل چو خاتم زن