گنج

شمارهٔ ۱۶۳

۹ بیت
تا به روی تو شد دیده بازماز همه دلبران بی نیازم
توشه حسن و من بنده تو،تو چو محمود و من چون ایازم
عشق تو کرده رسوای خلقمپرده برداشت آخر ز رازم
شمع سان از فراقت همه شبتا سحرگه بسوز و گدازم
از نگاهی دلم را ربودیگردش چشم مستت بنازم
جان و دل در رهت دادم، آریدر قمار غمت، پاکبازم
چند، چند از فراغت بسوزمتا به کی با خیالت بسازم
وصل تو تا مراد دلم شد،غیر جان نیست بر کف نبازم
جز خیال رخش، نیست افسرمونس شام‌های درازم