گنج

شمارهٔ ۱۶۲

۶ بیت
ای چشمه خورشید تو، آسایش جانماندوه غمت، خوب تر از عیش جهانم
جسمی که از او روح جدا گشته چسان استای راحت جان، بی تو من خسته چنانم
در چشم بداندیش بود تیر تهمتنتیر تو اگر بگذرد از پشت کمانم
از حسرت آن موی میانی که تو داریدریاب، که باریک تر از موی میانم
از دیده ببارم همه دم خوشه مرجانیاقوت لبت گر نشود قوت روانم
در عشق تو هم بانگ جرس آمده افسرای وای، اگر نشنوی آوای فغانم