گنج

شمارهٔ ۱۶۱

۸ بیت
عیبم مکن امروز که دستار ندارمفرداست که خرقه گرو باده گذارم
ای آن که به حنجر کشیم خنجر بیدادتا لب به لب من ننهی جان نسپارم
با قامت شمشاد تو هم بانگ تذورمبا عارض بستان تو هم صوت هزارم
جز ما نتوان گفت که خورشید ببیندتا دیده مرا هست به روی تو گمارم
خون در غم عشق تو،‌ بدان مرتبه خوردمکز مردمک دیده بجز خون نفشارم
مانند دل گمشده خویشتن ای دوستدر زلف تو عمری است که من طعمه مارم
نتوان کنم از خون جگر، شرح غم هجرهر نامه که من سوی تو، با گریه نگارم
جان در کفم از بهر نثار است و دریغاافسر، نبود لایق دلدار نثارم