شمارهٔ ۱۶۰
ما که از صهبای جام عشق تو مستیمبر سر بازار نام و ننگ نشستیم
تا تو ببینی و باز زخم نو آری،پاره دل را نهاده بر کف دستیم
عمر دگر کو، که ما ز عقده آن زلف،رشته عمری که داشتیم گسستیم
تا نکند باز پاره حلقه زنجیراین دل دیوانه را به زلف تو بستیم
تا چه کند بخت حالیا، که در این شهرعاشق و بدنام و رند و باده پرستیم
در هوس جام باده لب خوبان،بی می و ساقی خراب و بی خود و مستیم