گنج

شمارهٔ ۱۵۸

۸ بیت
قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردمچو در مستی حدیث از لعل آن زیبا پسر کردم
بت یاقوت لب، مانند صهبا کرد نوش جانبه جام از حسرت لعلش، هم از خون جگر کردم
نخواهد گشت طالع، آفتاب صبح امیدمچو من، با مدعی از شام هجرش قصه سر کردم
اگر جولان کنم در عالم بالا، عجب نبودخرد را ذره خورشید آن رشک قمر کردم
شبی یاد آیدم، کز آتش رویش چو پروانهسراپا سوختم، تا عرصه بر شمع سحر کردم
چو دانستم که گردد تلخ کام، از قصه صبرمسپردم جان شیرین و حکایت مختصر کردم
ثنای مدعی کردم، به شکر وعده وصلش،چه نفرینی، که شب‌ها بر دعای بی‌اثر کردم
ز بس افشاند از هجرش، سرشک از دیدگان افسر،ز سیل اشک، ملک شاه را، زیر و زبر کردم