شمارهٔ ۱۵۶
من دیوانه، که در حلقه عشاق توامهمچنان بسته زنجیرم و مشتاق توام
عجبی نیست به مردم اگر از زهر فراقمن بی تاب و توان، زنده تریاق توام
به خداوندیت اقرارم، از آن است که من،بنده طلعت و زلف و ذقن و ساق توام
گفته بودی که دهی بوس و دهم جان به عوضعهد بشکستی و من بر سر میثاق توام
تو چو خورشید در آفاقی و من مرغ سحرعجب این است که من شهره آفاق توام
ای که دلجویی افسر کنی، از پرسش حالبنده سیرتِ پاکیزه و اخلاق توام