گنج

شمارهٔ ۱۵۵

۷ بیت
بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارمدامن از لعل و گهر، غیرت مخزن دارم
کوهکن باشم و باید بکنم جان در کوهنه چو پرویز سر رفتن ار من دارم
ره ایمان مرا، چشم سیاهی زد و رفتمن به لب، جان ز پی حسرت رهزن دارم
روی شاه پریان دیدم و دیوانه شدمچه غم از سرزنش عاقل و کودن دارم
بهتر آن است که بیرون روم از چشم حسودتن، که باریک تر از رشته سوزن دارم
من، به میدان تولای تو از همت عشقهمچو گو، در خم چوگان، سر دشمن دارم
افسر، آخر شودم نرم تر از قبضه مومدل، اگر سخت تر از پاره آهن دارم